فشرده اى از زندگانى امام رضا عليه السلام 7
11- فقَد جَهلَ اللهَ مَن استوصفَه، وقد تَعدّاه مَن اشتَمله، وقد أخطَأه مَن اكتَنَهه.
لغت
استصاف: طلب و خواستن توصيف چيزى از خود يا از ديگرى.
تعدّى: اختيار تجاوز به حقوق ديگرى.
اشتمال: اختيار احاطه كردن با پوشانيدن آن.
أخطأ الطريقِ: عدل عنه.
اكتناه: خواستن و اختيار جوهر چيزى را.
ترجمه
پس به تحقيق خدا را جاهل گشته است كسى كه خواسته است او را توصيف كند، و اختيار كرده است تجاوز به حقوق او را كسى كه خواسته است به او احاطه كند، و خطا كرده است آن كه خواسته است به كُنه و جوهر او برسد.
توضيح
پس از روشن كردن و بيان مقامات توحيد و صفات و اسماء و أفعال: به نتايج آنها اشاره فرموده، و نُه مورد از آنها را بيان مىكند:
1 - كسى كه مىخواهد خداوند متعال را توصيف كند: جاهل به او گشته است، زيرا دفته شد كه در نظام توحيد مىبايد نفى صفات از ذات او بشود (خ 2)، و كسى كه مىخواهد او را با صفاتى متّصف كند: از حقيقت مقام توحيد بركنار شده،و از معرفت پروردگار متعال محروم گشته است.
2 - و كسى كه خود را محيط و پوشاننده قرار مىدهد به خداوند متعال: به حقوق لازم او كه بايد رعايت شود، تجاوز كرده است، زيرا او نامحدود و نامتناهى است، و كسى نتواند از لحاظ فكر و نظرو توجّه روحانى به او احاطه كرده و شامل گردد، تا در نتيجه او را محدود و متناهى قرار داده و از مقام عظمت و كبريايى و محيط بودن او كسر كند (خ 4، 6).
3 - و كسى كه مىخواهد جوهر و اصل او را آگاهى پيدا كند: البتّه راه خطا پيموده است، زيرا بايد توجّه داشت كه فكر كوتاه ومحدود و ضعيف انسان هرگز نتواند به جوهر و اصل خداوند متعال كه ميليونها مرتبه بالاتر از ادراك و برتر از فهم و وسيعتر از محدوده نظر او است: محيط و فراگير باشد.
و از اين معنى هم نبايد غفلت كنيم كه: خداوند متعال نور مجرّد نامحدود مطلق است، و تعبير به الفاظ ـ ذات، صفت، اصل، جوهر، إنّيّت، حقيقت، و غير اينها: همه براى تفهيم و تفاهم است.
و امّا تعبير در مورد اول به جهالت، و در دوم به تعدّى، و در سوم به خطاء: براى اين است كه در برنامه توصيف: بكلّى از شئون لاهوت خارج گشته، و به چيزى كه محدود و مصنوع و متناهى ومخلوق است، توجّه مىكند.
و در مورد دوم كه شامل شدن و احاطه به او است: به حقوق او كه نامتناهى ونامحدود بودن است، از جهت تصوّر و فكر ضعيف خود تجاوز كرده، و آن طورى كه بايد رعايت حقّ و شأن ومقام او را ننموده است.
و در مورد سوم كه اكتناه است: در اين تحقيق و دقّت و بررسى، راه خطا و لغوى را رفته و از طريق حقّ كه پرهيز از تفكّر در ذات و كنه و جوهر است، منحرف شده است.
12 - ومَن قالَ كيفَ؟ فقد شَبَّهه. ومَن قالَ لِمَ؟ فقد عَللَّه. ومَن قال مَتَي؟ فَقَد وَقَّتَهُ. ومَن قالَ فيمَ؟ فقد ضمَّنَه. ومَن قالَ إلى مَ؟ فَقَ نَهَاه. ومَن قال حتّى مَ؟ فقَد غَيّاه.
لغت
ما: اسم است براى استفهام، به معنى أىّ شئ، و چون حرف جرّ - لام، فى، إلى، حتّى، مِن، عن - به آن متّصل شود: الف آخر آن حذف مىشود.
تعليل: علّت و سبب آوردن.
ترجمه
و كسى كه گفت: چگونه است؟ پس او را تشبيه كرده است به چيزى. و اگر گفت: براى چيست؟ براى او علّت و سبب قائل شده است. و كسى كه گفت: در چه زمانى است و كى است؟ پس به تحقيق او را وقتى قرار داده است. و چون گفت: در چه چيز است؟ پس او را در ضمن چيزى ديگر به حساب آورده است. و اگر گفت: تا كى و تا كجا است؟ او را متناهى قرار داده است. و كسى كه گفت: تا پايان چه؟ پس براى او غايت و پايانى ذكر نموده است.
توضيح
و شش مورد ديگر از نتايج بيان مقامات توحيد:
1 - كيفيت و چگونگى براى او عارض نگردد: زيرا او از هر گونه عوارض و تحوّلات و قيود منزّه بوده، و نور مجرّد على الاطلاق است كه هيچ گونه حدّ و قيد و تبدّلى به ذات او راه ندارد (خ 3).
و كيفيت از جمله اعراضى است كه به ذات شئ عارض گشته و موجب تحوّل و تغيّر آن شده، و از اين لحاظ شبيه به مخلوقات ممكن و متحوّل و غيرثابت مىباشد.
آرى تحوّلات و عوارض در وجود لذاته پروردگار متعال پديدار نمىشود: قهراً در اين خصوصيّات شبيه خلق خواهد بود.
2 - اسباب و علل درباره ذات و صفات ذاتى او وجود ندارد، خواه آنچه مقدّم بر هستى باشد، مانند علّت فاعلى، و يا مؤخّر باشد، مانند علّت غايى: زيرا علّت آن چيزى است كه وجود شئ حدوثاً يا بقاءاً متوقّف و وابسته به آن بوده و مؤثّر در قوام و تحقّق آن شئ گردد.
آرى وجود پرورگار متعال واجب و ثابت و متحقّق بذاته و فىذاته و لذاته بوده و به ذات خود مستغنى از هر چيزى است، و او كمترين احتياجى در ذات خود به چيز ديگرى ندارد (خ 6).
3 - خداوند متعال محدود به زمان و وقت نيست: زيرا او خالق زمان است، و او ازلى و ابدى و وجود ذاتى دارد، و اگر او را در محدوده زمان قرار بدهيم: قهراً حادث و مسبوق به عدم بوده، و نيازمند خواهد بود به چيزى كه او را به وجود آورد (خ 9).
پس سؤال كردن از اين كه خداوند متعال در چه وقت و زمانى بوده يا هست؟ برخلاف اقتضاى ازلى بودن و واجب بودن و تقوّم به ذات و غناى مطلق و نامحدودى او است.
4 - خداوند متعال در محلّى يا در محيط و فضايى كه جسمانى يا روحانى باشد قرار نگرفته ونمىگيرد: زيرا در اين صورت پروردگارى كه نامحدود و نامتناهى و ازلى و ابدى است، محدود و معروف گشته، و ضعيف و عاجز ومحتاج وحادث خواهد شد.
و گفته شد كه: آنچه به خداوند متعال نسبت داده مىشود، قهراً بايد از ماوراء عالم جسمانى باشد، و محلّ و محيطى هم كه به او نسبت داده مىشود، مكان مادّى نخواهد بود: زيرا مكان هر چيزى بايد متناسب با او باشد، و در عين حال براى خداوند نامتناهى نامحدود هيچ گونه محلّ و فضا و محيط فراگيرنده اى نتوان فرض كرد.
5 - براى او نتوان نهايت ومنتهايى فرض كرده، و از منتهاى سعه وجودى او پرسش كرد: زيرا منتها داشتن مستقيماً محدود و معيّن گشتن است، و آن ملازم با امكان وجود و ضعف و حدوث و مخلوق بودن خواهد بود (خ 4).
6 - براى خداوند متعال نتوان غايت و آخر و مقصدى فرض كرد: زيرا پايان داشتن در يك جريان و عمل، نوعى است از متناهى و محدود بودن، و هر آنچه پايان و غايتى در او باشد: ضعيف و متناهى ومخلوق خواهد بود.
و فرق نهايت و غايت (الى مَ، حتّى مَ) اين است كه: غايت هر چيزى قسمت آخر آن است و نهايت حدّ آخرى است كه به آنجا منتهى مىشود، يعنى نقطه اى كه بعد از نقطه غايت باشد.
و هر دو معنى مشتركند در ايجاد محدوديّت و منتهى بودن شئ.
پس اين نُه مورد جمعاً از نتايج معارف و مطالب گذشته مىباشد.
13 - ومَن غَيّاه فقَد غاياه، ومَن غاياه فقَد جَزَّأَه ومَن جَزَّأَه فقَد وصَفَه، ومَن صَفَه فقَد ألحدّفيه.
لغت
تَغييه: غايت قرار دادن براى چيزى.
مغاياة: غايت دار كردن كه بعد از تغييه و براى استمرار باشد.
إلحاد: تمايل از چيزى با طعن كردن در آن.
ترجمه
و كسى كه غايت و پايانى براى او قرار داد: پس به تحقيق او را غايت دار متداوم كرده است. و چون او را غايت دار قرار داد: پس هستى او را تجزأه و تقسيم نموده است. و كسى كه او را به أجزاء قسمت كرد: به تحقيق او را توصيف كرده است، مانند توصيف أجسام. و چون او را توصيف ظاهرى نمود: در اين صورت از حقّ متعال منحرف گشته و طعن به او زده است.
توضيح
در اين چهار جلمه به آثار و محذورات تغييه اشاره فرموده، و اثبات كرده است كه: آخرين نتيجه آن الحاد و كفر است.
و جهت اختصاص دادن تغييه به ذكر نتيجه: به لحاط روشن بودن اين آثار و محذورات (غايت دار بودن، تجزأه، وصف، إلحاد) است در آن، و اگر نه در هر شش مورد گذشته اين آثار مترتّب مىشود.
و امّا توضيح اين چهار جمله:
1 - روشن است كه تأثير و ايجاد اثر در هر موضوعى: آن اثر را غالباً در آن موضوع تثبيت و يا متداوم مىسازد، و چون پروردگار متعال را مُغايَى (به صيغه مفاعله كه دلالت به تداوم مىكند) فرض كرديم: قهراً محدود و متناهى خواهد شد.
2 - مغاياة به معنى غايت دار بودن ثابت يا مستمرّ است، و چون مغاياة درباره خداوند متعال مفروض گشت: قهراً داراى اجزاء و قابل قسمت خواهد شد، زيرا غايت خود طرف مشخّص ومعيّنى است از موضوع غايت دار، و اين علامت تجزأه است.
3 - و چون تجزأه در موضوعى ثابت گرديد: به طور مسلّم قابل توصيف و تعريف خواهد شد، زيرا چيزى قابل توصيف نمىشود كه قابل تشخيص دادن و احاطه و شناسايى نباشد، و در صورتى كه موضوعى محدود و متناهى گشت، اگر چه به تجزيه تدريجى باشد: قهراً قابل توصيف اجمالى واقع شده، و از هر جهت محدود و محتاج و ضعيف خواهد شد.
4 - و هر چيزى كه قابل تعريف و توصيف شد: البتّه در محدوده فكر و نظر و عقل و در احاطه شناسايى قرار خواهد گرفت، زيرا توصيف بى شناسايى و احاطه فكرى: امكان پذير نيست، و چنين موضوعى نتواند نور مجرّد على الإطلاق و بىنهايت و نامحدود و قائم به ذات و غنّى مطلق باشد.
پس در اين صورت از پروردگار متعال انحراف تمام پيدا شده، و به يك موجود محدود ضعيف محتاج توجّه نموده است.
پس از اين كلمات و بيانات بسيار دقيق مىفهميم كه: استيصاف، اشتمال، اكتناه، تشبيه، تعليل، توقيف، تضمين، تنهيه، تغييه، تجزأه، توصيف: درباره پروردگار متعال، همه انحراف و طعن زدن و كفر، و در مقابل معرفت حقّ تعالى و توحيد است.
و هر شخص مؤمن به خداوند متعال مىبايد: بعد از تهذيب نفس و طهارت قلب و خلوص نيّت و خضوع تامّ، اين خطبه شريف را جمله به جمله و كلمه به كلمه به دقّت مطالعه و بررسى كرده، و حقيقت معرفت و توحيد را دريابد.
14 - لايَتَغيّرُ اللهُ بانغِيار المخلوقِ، كما لايتحَدَّدُ بتَحديدِ المَحدود.
لغت
انغيار: تحوّل پيدا كردن به حالتى سواى حالت اول.
تحدّد: در مورد حدّ و تندى واقع شدن.
تحديد: در شدّت و حدّت قرار دادن، حواه به احكام تكوينى، و يا به احكام و فرائض تشريعى.
ترجمه
پروردگار متعال با قبول كردن مخلوقات تحوّلات گوناگون را كه به آنان مىرسد: تحوّل و تغيّرى پيدا نمىكند. و با تحديداتى كه از جانب مخلوق محدود مواجهه مىشود در زحمت و شدّت قرار نمىگيرد.
توضيح
پس از ذكر امورى كه موجب الحاد و انحراف از مقام توحيد بود، اين دو جمله در رابطه با استغناى مطلق خداوند متعال و استقلال مقام با عظمت او ذكر مىشود:
1 - پروردگار متعال همين طورى كه تقوّم به ذات خود دارد: از نطر صفات ذاتى و در مقام اظهار و بسط رحمت نيز، قائم به نفس بوده، و هرگز از حوادث و عوارضى كه به خلق مىرسد: تحت تأثير و منفعل نگشته، و در اجراى برنامه نظم و عدل و حكمت و رحمت، مضطرب و متحوّل و متغيّر نمىشود.
آرى تأثّر و تحوّل حال وقتى صورت مىگيرد كه: شخصى جاهل و غافل و ناآگاه از جريان حادثه بوده، و يا آن جريان به اقتضاى حكمت و عدالت و تقدير دقيق و با فكر صددرسد صحيح و درست، صورت نگرفته باشد.
ولى آن حوادث و عوارضى كه روى آگاهى كامل و سابقه علمىن و با تقدير و تنظيم صددرصد حكيمانه و عادلانه: صورت بگيرد: نه تنها تأثيرى در وجود طرف ايجاد نمىكند، بلكه به خاطر اجراى نقشه تصويب شده و إعمال آنچه خير و صلاح است، موجب رضايت خاطر نيز خواهد شد.
و اگر بنا باشد در اجراى حكم و قانون و تقديرات لازم تأثّر و تحوّلى در فكر و حالت مقام شخص حاكم عادل عالم، ظاهر شود: نه تنها تقدير و قضاء بىنتيجه مىماند، بلكه اختلال و فساد در نظم عدالت اجتماعى نيز پيدا گردد.
از اينجا است كه خداوند متعال در موارد مجازات مفسدين و مخالفين در دينا يا در آخرت، كوچكترين تأثّرى پيدا نكرده، و آن را عين صلاح و خير در نظم انفرادى و اجتماعى مىبيند.
2 - در مرتبه دوم پس از مضيقه و شدّت و زحمت پيدا كردنِ خلقِ گرفتار شده كه به زبان اعتراض و تندى، اظهار گله و شكايت و بلكه بدگويى مىكند، و يا به زبان نرم و عجز و مظلوميّت دادجويى و رفع گرفتارى مىطلبد، هرگز اين تنديها و تحديدات اثرى در ادامه اجراى حق و عدالت نخواهد داشت.
پس چنان كه در تحوّلات أحوال خلق متأثّر نمىباشد: از تحديدات و بدگمانىها و بدگويىهاىتند آنان نيز در اجراى حكم حقّ و إعمال و ادامه عدل و نظم سست نخواهد شد.
آرى قاطعيّت در اجراى حكم و تصميم در ادامه قانون و اعمال آن از خود تصويب و تقدير مهمّتر است.
15 - أحدٌ لابتَأويل عَددٍ، ظاهرٌ لابتأويل المُباشَرة، مُتَجلٍّ لا باستِهلالِ رُؤية، باطنٌ لابمُزايَلة، مبايَن لابمَسافة، قريبٌ لابمُداناةٍ، لَطيفٌ لابتجسُّم.
لغت
تَأويل: برگردانيدن چيزى به معنايى كه منظور است.
مُباشَرة: امتداد بسط در بشره بدن با چيز ديگر.
مُتجلّى: چيزى كه منكشف و آشكار گردد، مقابل خفىّ.
استِهلال: طلب ظهور و جريان افتادن.
مُزايّله: بلند شدن و برطرف گشتن.
مُداناة: نزديك شدن با تسفّلأ و انحطاط.
تَجسُّم: اختيار حالت جسميّت كه در محلّى استقرار يابد.
ترجمه
يكى است نه به عنوان برگردانيدن آن به مفهوم عدد و شمارش، و ظاهر است نه به عنوان برگردانيدن آن به مفهوم انبساط ظاهر بدن در مقابل چيزهاى ديگر. و جلوه مىكند و از مرحله ستر و خفاء آشكار مىگردد، نه به عنوان امتداد پيدا كردن و ظهور در مقابل بينايى. و باطن است نه به عنوان دور شدن و جدا بودن از نقطه معيّن. فاصله و جدا شونده است، نه به عنوان مسافت پيدا كردن. نزديك است، نه به عنوان قرب با تسفّل و ظاهرى. و لطيف است نه با تجسّم.
توضيح
چون نفى شد كه: خداوند متعال تحت تأثير عوامل خارجى قرار نمىگيرد: شانزده صفت از صفات مربوط به صفات ذاتى يا فعلى پروردگار متعال را متذكّر شده، و به نحو اجمال با اشاره به معانى مقابل آنها، آنها را معرّفى مىفرمايد:
1 - يكتا است، ولى نه چون كلمه يكى كه عرفاً در مقام شماره كردن اشياء استعمال شده، و گويند: فلان شئ يكى است و دو و بيشتر نيست، زيرا در اين مورد نظر گوينده فقط به جهت عدد است، خواه مادّى باشد يا معنوى، مركّب باشد يا مجرّد، ظاهرى و محسوس باشد يا نامحسوس.
و تنها نظر به يك عدد بودن است كه: بيشتر نباشد.
و نظر ما در اطلاق كلمه أحد به خداوند متعال اين است كه: او را مثل و مانندى نيست، و او نور مجرّد نامحدود و خالق همه موجودات و ازلى و ابدى بوده، و همه عوالم از مادى و معنوى از بسط رحمت او هستى پيدا كرده اند. قُلْ هُوَ اللهُ أَحَد.
2 - او ظاهر است، ولى نه به آن مفهومى كه عرفاً فهميده مىشود، و گويند: ظاهر فرش يا ساتمان يا فذن جنس خوب است، زيرا در اين موارد نظر فقط به جهتى است كه در مقابل باطن آنها قرار مىگيرد، يعنى محسوس و ملموس و صورت خارجى و انبساط مخصوصى كه در ظاهر صورت مىگيرد.
و أمّا نظر در اطلاق كلمه ظاهر به خداوند متعال اين است كه: همه ظهورات و تجلّيات و بسط رحمت و نور در تمام عوالم از او است و از نور او است كه جلوه گر مىشوند، و همين طورى كه صفات ديگر او در مرتبه دوم تكويناً و يا در تعبير متجلّى مىشوند: اسم ظاهر نيز كه از اسماء حسنى است، به مناسبت هر عالمى تجلّى پيدا كرده و ظهور دارند.
3 - او آشكار و ظاهر و منكشف مىشود: ولى نه به آن مفهومى كه عرفاً فهميده مىشود، و گويند آفتاب متجلّى شد، يعنى در خفاء بود و آشكار گرديد.
و نظر ما در تجلّى پروردگار متعال: انكشاف و ظهور نور او است در عالمى به مناسبت آن عالم، در مقابل خفايى كه براى نور در آن عالم بوده است، و البتّه اين تجلّى چون تجلّى آفتاب نيست كه در مكان معيّن و به نحو محسوس شدن با ادارك قوّه باصره و خواستن او باشد، بلكه با ادراك نور قلب و چشم بصيرت باطنى صورت مىگيرد.
و اين تجلّى، مخصوص صفت و اسم نور نيست، بلكه در صفات ديگر نيز ظاهر و آشكار مىشود، مانند: رحمت، قهر، قدرت، مغفرت، حلم، صبر، و أسماء ديگر.
فلمّا تجلّي رَبُّه للجَبل جعلَه دَكّاً - 7/143 - مراد تجلّى عظمت و جلال پروردگار متعال استلآ
4 - او باطن است، ولى نه به آن مفهومى كه عرفاً فهميده مىشود، و گويند: باطن فلان امر يا شئ چنين است، يعنى آنچه محسوس نبوده و صورت خارجى ندارد.
و امّا نظر در اطلاق كلمه باطن به پروردگار متعال آن كه: او باطن است از لحاظ مبدأ تجلّيّات و حقيقت صفات كه در عالم مخلوق ظاهر نيست، زيرا هر صفت و مقامى تا در عالم مخلوق ظاهر و متجلّى نگردد: منكشف نخواهد شد.
پس اسم باطن در مقابل ظهور تجلّيّات است، و به معنى مقامات صفات در ذات مىباشد.
5 - بينونت و فاصله دارد: ولى نه به مفهوم عرفىمسافت و امتداد و بُعد داشتن با چيزهاى ديگر، چنان كه گويند: در ميان امرين بينونت هست، يعنى بُعد و فاصله موجود است، خواه بُعد ظاهرى باشد يا معنوى.
و امّا بينونت درباره پروردگار متعال: البته معلوم است كه بُعد زمانى و يا مكانى و يا جسمانى و يا روحانى نيست، زيرا فاصله و مسافت پيدا كردن صددرصد علامت مخلوق بودن و محدود گشتن و مقابله نمودن با ديگرى است، تا در ميان اين دو موجود كه استقلال دارند: بُعد و فاصله اى پيدا شود، و هر كدام از ديگرى ممتاز گردد.
پس مباينت در ميان وجود واجب مجرّد پروردگار متعال و خلق او: از لحاظ تأصّل و أوّليّت و نامحدود بودن و ازلى بودن و حقّ و ثابت و ابدى بودن او، و امكان و فناء و محدوديّت و وابستدى و تقوّم به غير و عدم مالكيّت به خود در خلق است.
كلُّ مَن علَيها فانٍ ويَبقى وجهُ ربِّك ذوالجلال والإكرام 55/26.
6 - نزديك است: ولى نه به مفهوم عرفى مدانات، يعنى نزديك شدن توأم با خضوع و تسفّل، چنان كه گويند كه خانه زيد قريب است به فلان مكان و رأى و فكر او نزديك است به رأى ديگرى كه: مراد نزديكى از جهت محلّ يا مفهوم و معنى است.
و امّا قرب پروردگار متعال: به لحاظ احاطه تامّ و نفوذ كامل و علم و قدرت و سلطه و قيّوميّت و نامتناهى بودن او در مقابل همه خلق و عوالم سفلى و علوى است.
و نحن أقرب إلَيه مِنْ حَبْلِ الْوَريد - 50/16.
7 - لطيف است: ولى نه به آن مفهومى كه در خارج استعمال شده: و به معنى چيز نازك و نرم و داراى رفق باشد، گويند: جسم لطيف، يعن نازك و نرم، و امر لطيف، يعنى خشن و شديد نبوده، و ملايم و دقيق باشد.
و اما لطف درباره خداوند متعال اين است كه: در مقابل بندگان و خلق خود ملاطفت و لينت و نفوذ و دقت داشته باشد: زيرا او جسم و محسوس ومحدود نيست كه او را از لحاظ ذات و وجود خارجى نازك يا نرم و يا ملايم فرض كنيم، و لينت و خشونت جسمانى درباره او قابل فرض نيست.
پس لطيف از اسماء و صفات پروردگار متعال، و به معنى مهربان و نرم در صفات، و دقيق و نافذ در افعال خود باشد.
ألاّ يَعلم مَن خَلَق وهو اللَّطيفَ الخَبير - 67/14.
16 - موجودٌ لابَعْدَ عَدَم، فاعلٌ لا باِضطِرار، مُقدِّرٌ لابحول (بجول) فِكرَة، مُدَبِّرٌ لابحركة، مُريدٌ لا بِهَمامةٍ، شاءٍ لابِهمَّةٍ، مُدرِكٌ لابِمِحَسَّة) سَميعٌ لابآلةٍ، بَصيرٌ لابأداةٍ.
لغت
إضطرار: اختيار كردن ضرر و ناراحتى، و ابتلاء پيدا كردن.
تقدير: اندازه گيرى كردن و تعيين خصوصيّات.
حول: تحوّل و تبدّل حالت و برگردانيدن است.
تدبير: آخر و عاقبت چيزى را در نظر گرفته و تأمين كردن.
هَمامة: قصد نزديك به تصميم كه استمرار پيدا كند.
مشيئة: تمايل شديد است قبل از طلب و تصميم.
هِمَّة: قصدى كه نزديك به تصميم باشد.
مِحَسَّة: آلت احساس كردن و ادراك است.
أداة: آنچه وسيله كمك گرفته و قوّت باشد - آلت.
ترجمه
او موجود است ولى وجود او پس از عدم نيست. او كننده و به جا آورنده افعال است ولى نه به اضطرار و ناچارى. او اندازه گيرنده و مقدَّر امور است ولى نه با گردانيدن انديشة و تحوّلأ فكرى، او تدبير و عاقبت انديشى در امور را دارد ولى با ادامه دادن قصد. او خواهنده و ميل كننده است ولى نه با نيّت. او ادراك مىكند هر چيزى را ولى نه با آلات حسّ و حواسّ. او شنونده است ولى نه به وسيله عضو شنوايى. او بينا است ولى نه به كمك آلت بينايى.
توضيح
به نُه صفت ديگر از صفات پروردگار متعال كه به نحو اجمال با ذكر مفاهيم منفى آنها بيان مىشوند، اشاره مىفرمايد، و مجموعاً با هفت صفت ديگر، 16 صفت مىشودك
8 - او هستىدارد و موجود است: ولى مانند موجودات خارجى ديگر نيست كه وجود محدودى داشته، و مسبوق به عدم باشد، چون جمادات و نباتات و حيوان كه همه پيوسته در حال تحوّلأ بوده، و از سابقه نيستى به مرحله هستى قدم گذاشته اند.
و امّا خداوند متعال كه وجود وابج و ثابت و ازلى و ابدى داشته و قائم به نفس خود و غنىّبالذّات است: هرگز سابقه عدم درباره او نتوان تصوّر كرد، و اگر نه موجود حادث ومحدود و محتاج و مخلوق خواهد بود.
نحنُ قّدَّرنا بينَكُم المَوتَ و ما نَحنُ بمَسبوقين 56/60.
9 - او ايجاد كننده افعال است: ولى كمترين اثرى از ابتلاء و محدوديّت و ناچارى در وجود او نباشد، زيرا هر موجود محدودى اختيار داشته باشد يا نه: ناچار بايد براى رفع احتياج و فقر و ضعف خود اعمالى را بجا آودره و فعّاليّت به اقتضاى محدوديت ونيازمندى ذاتى خود انجام بدهد. يعنى موجود محدود اختيار و قدرتش نيز محدود است، و نتواند قدرت و اختيار مطلق و تمامى داشته باشد.
و امّا پروردگار متعال كه نور هستى او نامحدود و نامتناهى و غنىّ بالذّات و ازلى و ابدى است: بطور يقين قدرت و اختيار او نيز تمام و كامل و صددرصد بوده، و كمترين ضعف ومحدوديّتى نخواهد داشت.
و معلوم است كه: اضطرار در مرتبه اول در اثر محدوديّت و فقر ذاتى، و در مرتبه دوم در اثر عوالم خارجى پيدا شود.
و اين دو عامل: در وجود نامحدود غنيّ بالذّات پروردگار متعال، هرگز پيدا نخواهد شد.
و ربّك يَخلقُ ما يَشاءُ و يَختار 28/68.
10 - او اجراى قدرت و تعيين خصوصيّات در مرحله عمل مىكند: ولى نه با گردانيدن و تحوّلات و جولان دادن فكر، مانند خود ماها كه با انديشه و فكر و تدبّر مىتوانيم عملى را طبق نقشه اي كه تنظيم كرديم صورت خارجى بدهيم.
و أمّا خداوند متعال همينطورى كه ذات او نامحدود و نامتناهى است: صفت علم و احاطه او نيز نامحدود است، وكوچكترين ذرّه اى در تاريكى تَهِ زمين و دريا از احاطه پرتو علم و آگاهى و توجّه او بيرون نيست، و به اصطلاح فلاسفه: علم او به تمام جزئيات و كليّات ذاتى و حضورى است.
پس چيزى از محيط نور علم او پوشيده و بيرون نيست تا محتاج به فكر و انديشه و احضار باشد.
ولا حَبَّةٍ في ظلُماتِ الأرضِ ولا رَطبٍ ولايابِسٍ إلاّ في كِتاب 6/59.
11 - تدبير همه امور را مىكند: ولى نه با تحرّك و فعّاليت و تنظيم مقدّمات تا نتيجه مطلوب حاصل گردد، چنان كه انسان در تدبير امور خود لازم است حركات فكرى و عملى داشته، و طورى برنامه خود را تنظيم و مقدّمات مطلوب خود را ترتيب بدهد كه به برآورده شدن نتيجه مقصود موفّق آيد.
ولى خداوند متعال چنان كه گفتيم: ذات و صفات و علم او نامحدود و نامتناهى است، و به همه امور و جريانها و حركات و اعمال و افكار محيط و آگاه بوده، و همه نزد او حاضر است.
پس او محتاج به حركات فكرى و يا فعّاليّتهاى عملى و نقشه كشيدن و ترتيب دادن نيست، و هر چه بخواهد و آنچه بجا آورد و هر عمل و اراده اى داشته باشد: عين تدبير و تقدير است.
ثمَّ استَوى علَى العَرش يُدبِّرُ الأمرَ 10/3.
آرى پروردگار متعال چون استيلاء يافت به همه عوالم علوى و سفلى: هر آنچه مىخواست به جاى خود كه لازم است، وضع كرد، و نظم جهان به تحقّق پيوسته، و نتيجه مطلوب بدست آمد.
12 - او اراده كننده است: ولى نه به آن طورى كه ما اراده مىكنيم، و بايد پيش از اراده كردن هر چيزى: آن را تصوّر كرده و تمايل و قصد و تصميم بگيريم، و سپس قاطعانه آن را بطلبيم.
و امّا خداوند متعال: پس اراده او به اقتضاى نامحدودى ذات و صفات حيات و علم و قدرت است: زيرا چون كمترين حدّ و ضعف و كراهتى در وجود او پيدا نشد، قهراً آنچه را كه مىخواهد و آنچه خيرو صلاح است: اختيار و طلب خواهد كرد.
پس حقيقت اراده: اختيار و انتخاب و طلب است، و آن جلوه حيات و علم و قدرت بوده، و در واقع لازمه نامحدودى و نامتناهى بودن حيات است.
إنّما أمرُه إذا أرادَ شَيئاً أن يَقولَ لَهُ كُن فيكون 36/82.
13 - مشيت دارد: ولى خواستن او محتاج به نيّت و تمايل و قصد نبوده، و مانند ما به وسيله قصد و مقدّمات ديگر انجام نمىدهد.
آرى مشيّت مصدر و به معنى خواستن است، و اينمعنى محتاج است به توجّه به چيزى، و سپس به تصوّر كردن آن، و در مرتبه سوّم به وجود تمايل و رغبت به آن، و بعد به تحقّق مفهوم مشيّت و خواستن، و بعد از مشيّت مرتبه تصميم و عزيمت، و پس از تصميم گرفتن حقيقت اراده متحقّق مىشود.
پس مشيّت و اراده در وجود ما با قصد و تمايل مطلق در مشيّت يا ممتدّ در اراده پيدا مىشود.
ولى خواستن پروردگار متعال هيچ گونه متوقّف به مقدّمه و قيدى نبوده، و به اقتضاى علم و احاطه و قدرت او است كه آنچه خير و صلاح است اختيار مىفرمايد.
14 - او مُدرِك است: ولى نه چون ادراك ما كه به وسيله حواسّ ظاهرى يا باطنى صورت مىگيرد.
إدراك: معرفت پيدا كردن به خصوصيّات و ذات چيزى است، و ما نمىتوانيم موجودات و امور خارجى يا معنوى را بىوسيله حواسّ پنجگانه ظاهرى و يا حواسّ باطنى درك كنيم.
ولى خداوند متعال نور مجرّد محيط نامتناهى است، و علم و قدرت و حيات و ادراك او همه عين سعه ذات مجرّد او است كه محيط به همه موجودات علوى و سفلى و جزئى و كلّى است.
لا تُدرِكهُ الأبصارُ و هو يُدرِكُ الأبصارَ - 6/103.
15 - شنونده است: ولى شنيدن او چون ما به وساطت آلت گوش نيست كه نيازمند به آن بوده، و با نبودن و يا بيمارى و ضعف جهاز سامعه موضوع شنوايى از بين برود.
آرى سميع يكى از اسماء الهى است، و آن ادراكى است كه مخصوص و متعلّق به اصوات باشد، و اين ادراك سمعى در حيوان به وسيله تموّج و اهتزاز هوا، كه در فضا حاصل شده و به داخل گوش (صِماخ) برمىخورد: حاصل مىشود، ولى در وجود پروردگار متعال نوع مخصوصى است از ادراك و احاطه به اشياء و معرفت به خصوصيّات آنها كه از مصاديق علم الهى مىشود. إنّه هو السَّميعُ العليم - 8/61.
16 - او بينا است: ولى نه چون بينايى ما كه محتاج به انعكاس صور اشياء در باصره و ادراك مغز به وسيله اعصاب چشم باشد، و يا به وسيله بينايى قلب و بصيرت باطنى صورت بگيرد.
آرى بينايى نيز چون شنوايىنوعى است از احاطه و ادراك خصوصيّات موجودات كه، تا مربوط مىشود به قسمت ديدنيهاى ظاهرى مادّى يا معنوى.
و چون خداوند متعال نور مجرّد نامحدود، و علم او نيز نامحدود و مجرّد مطلق و محيط مبهمه اشياء و موجودات است، و هيچ گونه حدّ و ضعف و عجز و احتياجى به چيزى يا كمكى يا وسيله اى يا آلتى ندارد و ذات نامحدود او در عين تجرّد و تفرّد: جامع و مظهر همه صفات جمال و جلال و عظمت و كمال است.
إنّه بكُلّ شَئءٍ بَصيرٌ -67-19.
پس اين شانزده عنوان از صفات پروردگار متعال است كه به نحو اجمال به حقايق آنها اشاره فرموده، و هر شخص موحّدى مىبايد به اين حقايق توجّه كرده، و در حدّ لازم از اين صفات (أحد، ظاهر، متجلّى، باطن، مباين، قريب، لطيف، موجود، فاعلن مقدِّر، مدبِّر، مريد، شائى، مُدرك، سميع، بصير) آگاهى يابد.
17- لا تَصْحَبَهُ الأوقاتُ، ولا تَضَمَّنُه الأماكِنُ، ولا تأخذُه السِناتُ، ولا تَحُدُّه الصِّفاتُ ولاتُقَيِّدُه الأدَواتُ.
لغت
صُحبة: عشرت با كسى يا چيزى در جريان زندگى.
وقت: مقدار معيّن از زمان است.
تَضمُّن: چيزى را شامل شدن و احاطه كردن.
سِنَة و وَسَن: سنگينى و سستى خواب گرفتن.
حَدّ: چيزى را تميز دادن و محدود كردن.
ترجمه
مصاحب نمىشود با او اوقات، و احاطه نمىكند او را مكانها، و ضعف و سستى خواب او را فرانمىگيرد، و صفات او رامحدود نمىسازد، ووسايل و اسبابى كه در راه كمك و قوّت گرفتن استعمال مىشود او را مقيّد نمىكند.
توضيح
پس از ذكر شانزده صفت از صفات مخصوص و ذاتى پروردگار متعال: پنج امر در رابطه انتساب با او را نفى فرمود:
اول - انتساب مابين او و زمان كه امر نسبى است در طول زندگى و ادامه حيات، و از حركات و جريانهاى منظومه شمسى و زمين و ماه و آفتاب اعتبار مىشود.
دوم - انتساب با مكان كه نسبتى است در عرض زندگى، و در ميان شئ و محلّى كه استقرار پيدا مىكند، اعتبار مىشود.
سوم - عروض سستى و ضعف است كه در اثر حركت و فعّاليّت طبيعى بدن و حركات ارادى حاصل مىشود.
چهارم - محدوديّت در اثر نسبت صفات و خصوصيّاتى كه براى توصيف و در مقام معرّفى و ذكر حدود باشد.
پنجم - تقييد به نيازمندى به اسباب و ادوات خارجى.
1 - لاتصبحُه الأوقات: چون مصاحبت قرين بودن است در ادامه و طول زندگى، با زمان كه قرين طولى است، مناسب مىشود، و قرين بودن خواه قرين قديم باشد و يا متجدّد و حادث، و جوهر و موضوع خارجى باشد يا از اعراض و اضافات: علامت محدوديت است، زيرا قرين وجود خارجى است كه در جنب شئ و مقارن او باشد، و البته پس از انتهاى وجود يكى آن ديگرى كه قرين است، وجود پيدا مىكند. و گذشته از اين: خداوند متعال نامتناهى و ازلى و مبدء و خالق همه عوالم وجود است و هرگز نمىشود يكى از مخلوقات محدود و متجدّد و محتاج و ضعيف او در جنب او قرار گرفته و مصاحب او باشد، اگر چه مصاحبت نسبى و اعتبارى باشد.
2 - ولا تَضمَّنُه الأماكِنُ: مكان در عرض ادامه زندگى، و به مناسبت استقرار وحلول اشياء است در آن كه به خاطر اين نسبت: مفهوم بودن مكانى اعتبار مىشود.
و مكان از مصاديق روشن و درجه اول احاطه و فراگيرى و حدّ است، و هر چيزىكه در مكان قرار مىگيرد: محدود ومحتاج و ومتجدّد مىباشد، گذشته از آن كه: خداوند متعال به وجود آورنده مكان است، و چگونه ممكن است كه مستقرّ در مكان و محتاج به آن باشد.
و مخفى نماند كه: زمان و مكان از امور نسبيّه و اعتباريّه و عرضيّه مىباشند كه فى أنفسهما وجود مستقلّى ندارند، و چون چيزى به آنها به لحاظ مصاحبت يا به عنوان استقرار نسبت داده شد: مفهوم زمان بودن يا مكان بودن تحقّق پيدا مىكند.
3 - ولا تأخذُه السِناتُ: سِنه از مادّه وَسَن است، و به معنى ضعف و سستى است كه براى مزاج و بدن و قواى بدنى در اثر حركت داخلى و خارجى و فعّاليّت حاصل مىشود، و اين علامت محدود بودن نيرو و ضعف قواى بدنى است كه در اثر حركات و اعمال و كوشش خسته و ناتوان شده، و محتاج مىشود به تجديد قواى بدنى و فكرى و به استراحت كردن.
و خداوند متعال حيات و قدرت او نامتناهى بوده، و هرگز خستگى و ضعف و سستى و استراحت و احتياج، او را نباشد.
اللهُ لا إلهَ إلاّ هُو الحَيُ القَيّومُ لا تأخُذُهُ سِنَةٌ ولانَوم 2.255.
4 - ولا تَحُدٌّه الصِفاتُ: گفته شد كه توصيف به صفات خارجى كه حقيقتى بوده، و عين ذات و اعتبارى نباشد: تحديد و تعيين موصوف مىشود خواه تحديد جسمانى خارجى باشد، و يا تحديد معنوى عقلى، و به هر صورت: هر چيزى كه به هر نحوى محدود و معيّن گرديد، نتواند نامتناهى و ازلى و ابدى گردد. (خ 3)
5 - ولاتُقَيِّده الأدَواتُ: أدَوات جمع أذاة و از مادّة أدو و به معنى إعانت و تقويت است.
پس أداة: آن چيزى است كه وسيله كمك و قوّت رسانيدن باشد، و استفاده از ادوات و آلات علامت احتياج و ضعف و فقر است، و اگر ضعف و حاجتى نباشد: نيازى به توسّل و توجّه به ادوات و استعمال آنها نخواهد بود.
وقالوا اتّخَذ اللهُ وَلداً سُبْحانَه هوَ الْغَنيُّ - 10/68
و امّا وسائل و وسائطى كه در مجارى امور مابين خداوند متعال و بندگان او، مانند ملائكه و انبياء و اولياء موجودند: همه براى رفع نياز و ضعف خلق، و به خاطر اعانت و تقويت بندگان، و به عنوان اظهار لطف و افاضه و احسان بر آنان مىباشد.
نه آن كه علامت محدوديّت و ضعف و احتياج و تقيّد به آنها در مقام عمل باشد.
رُسلاً مُبَشِّرينَ ومُنذِرين لِئلاّ يَكونَ لِلنّاس على اللهِ حُجَّة 4/165.
18 - سبقَ الأوقاتَ كونُه، و العدمَ وجودُه، والإبتداء أزَلُه،
لغت
أزَل: آن قديمى است كه آغاز و اول و بَدئى نداشته باشد.
ابتداء: اختيار بدء، و بدء: آغاز هر چيزى است.
ترجمه
بود او سبقت دفته است بر ازمنه و اوقاتأ و وجود و هستى او پيش از مرتبه عدمى است كه قبل از همه موجودات بود. و ازليّت هميشگى او پيش از افتتاح موجودات است.
توضيح
اين سه جمله در مقام ذكر مبانى صفات گذشته است:
1 - بود او پيش از صورت گرفتن اوقات و زمان است: زيرا زمان از حركات كرات آسمانى و خصوصيّات حركات آفتاب و زمين و ماه حاصل مىشود، و اينها همه از مصنوعات و مخلوقات پروردگار متعال است.
پس در نتيجه: او زمانى نيست، و بعد از زمان نيست تا حادث و متجدّد زمانى باشد.
2 - وجود او پيش از عدم است: همه ممكنات و موجودات از پس از دوره اى كه عدم حكمفرما بوده است، به وجود آمده اند، و خداوند متعال پيش از اين دوره وجود داشته است.
و توجّه شود كه: مفهوم زمان از آغاز خلقت عوالم روحانى و مادّى پديد آمده، و ما مفهوم زمان مادّى و خصوصيّات آن را مىفهميم. و اما خصوصيّات امتداد زمان روحانى را كه قهراً پيش از زمان مادّى بوده است: نمىتوانيم تشخيص بدهيم، تا برسد به دوره عدم كه اثرى از وجود و فيض هستي در آن ديده نمىشده.
و اطلاق زمان به اين دوره صحيح نيست، چون بجز نور پروردگار مجرّد نامتناهى مطلق، چيزى نبوده است كه مفهوم زمان را كه امر نسبى است انتزاع كنيم.
پس دوره عدم: از هر جهت براى ما مبهم و مجهول است.
3 - وَالإبتداءَ أزَلُه: ابتداء به معنى خواستن آغاز چيزى است، و آغاز و بدء به هر مفهومى موجود باشد يا عدم شامل مىشود، گفته مىشود: بدء زمان مادّى، بدء زمان روحانى، بدء عدم، پس احاطه وسعه اين مفهوم بيشتر است، چنان كه مفهوم كلمه ازل نيز از همه كلماتى كه دلالت به قديم بودن و سبقت و ابتداء مىكند: وسيعتر و جامعتر است.
زيرا ازل آن اوّلى است كه حتى ابتداء و آغازى در آن نيست، و از اين سه مبنى بسيارى از مطالب مربوط به توحيد و معرفت پروردگار متعال روشن مىشود.
19 - بتَشعيره المَشاعِرَ غُرِف أن لامُشعَر له، و بتَهجيرِه الجَواهرَ عُرِف أن لاجَوهَرَ له، وبمُضادَّتِه بينَ الأشياءِ عُرِفَ أن لاضِدَّ له، وبمُقارَنَتِه بَينَ الاُمورِ عُرِفَ أن لاقَرينَ لَهُ.
لغت
تشعير: شاعر قرار دادن، و شعور ادراك دقيق است.
مشاعِر: جاهاى شعور كه حواسّ است، يا آلات شعور.
تجهيز: جوهر قرار دادن، و جوهر ذات و فطرت است، و يا آشكار ساختن.
مُضادَّت: ضدّ قرار دادن با استدامت.
مُقارَنت: قرين قرار دادن با استدامت.
ترجمه
به سبب شاعر قرار دادن حواسّ و آلات شعور: شناخته مىشود كه او را مشعرى نيست. و به لحاظ آشكار ساختن يا جوهر به وجود آوردن جواهر و طبايع اشياء: فهميده مىشود كه او را جوهرى نيست. و به واسطه تضادّ قرار دادن در ميان اشياء: معلوم مىشود كه ضدّى او را نباشد. و به جهت قرين قرار دادن فيمابين امرو شناخته مىشود كه او را قرينى نيست.
توضيح
در اين چهار جمله شناخت پروردگار متعال را از راه شناخت صفات خلق كه ملازم با امكان و محدوديّت و احتياج و فقر و ضعف است: قرار داده است.
1 - بتشعيرِه المَشاعِر': تكوين مَشاعر در وجود حيوان و انسان، براى رفع احتياجات او، و به خاطر تكميل زندگى و تتميم منافع و تقويت وجود او است.
آرى مَشاعر (آلات و مراكز إدراك دقيق) وسائل اضافى است براى اصل بدن، و يا قسمتى است از اجزاء و اعضاء بدن كه بدن مجموعه مركّبى است از اعضاء.
و ما از دقت و بررسى مشاعر: مىفهميم كه خداوند متعال از اين گونه مشاعرى كه آلات ادراك و وسائل رفع احتياجات و براى تكميل زندگى و استفاده است، و در عين حال، جزو و عضوى است از مجموعه مركّب بدن: منزّه و دور است.
2 - و بتجهيره الجَواهر: و به سبب تكوين موادّ و طبايع در اشياء مختلف موجودات، كه روى فطرت و طبيعت مخصوص آفريده شده اند: فهميده مىشود كه خداوند متعال مانند موجودات ممكن و محدود و مركّب و محتاج، جوهر و فطرت مخصوص و محدودى ندارد.
و به طور كلّى، آنچه از ذاتيّات و لوازم ذاتى مخلوق و ممكن است: نمىشود در وجود واجب كه قائم به نفس و نامحدود و مجرّد است، اعتبار كرد.
و خداوند متعال اگر جوهرى داشته باشد، اضافه بر محدوديّت: لابدّ عوارض و مقارنات و مخالفات و خصوصيّات ديگر نيز خواهد داشت، در صورتى كه او نور مجرّد و فرد مطلق غيرمتناهى است كه هيچ گونه تحت نظر و احاطه خارجى و فكرى و عقلى واقع نمىشود، گذشته از اين كه جوهر و فطرت از خصائص موجود ممكن است.
3 - و مضادّته بينَ الأشياء: و به سبب ايجاد تضادّ در ميان موجودات خارجى، چون حرارت و برودت و نور و ظلمت و آب و آتش، مىفهميم كه در وجود او ضدّيّتى با چيزى نيست كه در مقابل آن طرف ضد قرار گرفته و محدوديّتى در او پيدا شود.
و ضمناً اين ضدّ بودن يا از جهت تضادّ جوهرى و فطرى است، و يا به لحاظ عوارض، و هر كدام باشد: علامت محدود و معيّن بون و ضعف و فقر و احتياج داشتن خواهد بود.
اضافه بر آن كه اين معنى از خصائص و لوازم موجودات مخلوق است.
4 - و بمُقارَنته بين الاُمُور: و به لحاظ قرين بودن و مقارن شدن در ميان اشياء، خواه مقارنت مادّى باشد و يا معنوى: مىفهميم كه وجود نامتناهى و نامحدود واجب، هرگز قرين چيزى قرار نمىگيرد.
زيرا مقارنت (چون ازواج در نباتات و حيوان، و ائتلاف در افراد انسان از جهت اخلاق و افكار)، از جهت جوهر و فطرت و ساير خصوصيّات مادّى و معنوى، و موجب ضعف و احتياج خواهد شد.
پس اين چهار خصوصيّت كه در خلقت ممكنات و در جريان وجود آنها پديدار مىشود: از لوازم امكان و حدوث و محدوديّت مىباشد.
20 - ضادَّ النورَ بالظُّلْمَة، والجَلايَةَ بِالبُهم، والجَسْوَ بالبَلَل، والصَردَ بالحَرور، مُؤلِّفٌ بينَ مُتعادِياتها، مُفرِّقٌ بين مُتدافِياتها.
لغت
جَلاية: آشكار شدن و انكشاف.
بُهم: شناخته نشدن و مبهم بودن.
جَسْو: خشگى و يبوست.
بَلَل: ترى و رطوبت.
صرد: سردى سخت.
متعاديات: از هم دور شده ها، و مخالف همديگر.
ترجمه
متضادّ قرارداده است نور را با ظلمت، و انكشاف و آشكار بودن را در مخلوقات با ابهام و شناخته نشدن، و يبوست و خشگى را با طراوت و رطوبت، و سرد شدن و خشونت را با گرمى و نرمى، و در ميان اين اشياء و امور متخالف و از هم دور شده ائتلاف و نزديكى قرار داده، و امور نزديك به هم شده و متشابه را تفرقه انداخته است.
توضيح
در اينجا به چهار مورد از مصاديق تضادّ در مخلوق اشاره فرموده، و سپس براى رفع اشتباه و اشكال درخصوص بودن تضاد و اختلاف در خلق: با دو جمله به بيان و توضيح پرداخت:
1 - ضادّ النور: مصداق اول از وجود تضادّ، تخالف در ميان نور و ظلمت است كه: خداوند متعال روشنايى و تاريكى را در جهان طبيعت به وسيله آفتابها قرار داده است، و هر شمسى منظومه خود را به اندازه نزديكى و حائل نبودن روشنايى مىبخشد، و به هر مقدارى كه دورى ومانع و حائل بيشتر گشت: ظلمت و تاريكى حاصل مىشود.
و در جهان معنوى و روحانى مبدء نور: نور مجرّد مطلق نامتناهى خداوند متعال است، و به هر مقدارى كه قرب به مقام او بيشتر گشته و حجاب و مانع كمتر شد: استناره و استفاضه بيشتر خواهد بود. و به ميزان پيدا شدن حجاب ومحدوديّت و قيود: ظلمت و محروميّت پديد خواهد آمد.
پس اصل در جهان روحانى وجود نور است. و در جهان مادّى به خاطر حصول حدود و قيود و حجب ذاتى و زمانى و مكانى و جسمانى و مادّى و به اين اعتبار: ظلمت و تاريكى است، اگر چه اصالت با نور باشد.
و روي اين نظر مىتوان گفت كه: مصداق كلّى نور و ظلمت: جهان معنوى روحانى كه محدوديت و حيلولت در آن خيلى كم است، و جهان مادّى است، كه حدود و قيود آن را فراگرته است.
و به اين اعتبار: نور و ظلمت از تقديرات پروردگار متعال، و بلكه هر كدام مخلوق هستند، نه آن كه ظلمت: عدم نور باشد.
ألحمدٌللهِ الَّذي خَلَق السَماواتِ والأرضَ وَجَعَلَ الظُلُمات و النُورَ 6/1.
و جعل به معنى تقدير و تدبير است، و با تقدير مراتب مختلف براى نور، به هر وسيله و كيفيّتى كه باشد: تقدير نور و ظلمت و خلق ظلمت به واسطه حاصل شده، و حقيقت ظلمت نيز به مرتبه ضعيف نور برمىگردد كه امر وجودى است.
و روى اين معنى تحقّق تضادّ (نه تناقض) در ميان نور و ظلمت صحيح مىشود.
2 - والجَلايَهَ بالبُهم: مصداق دوم از تضادّ در ميان خلق: آشكار بودن و جلوه كردن است، در مقابل مبهم بودن و شناخته نشدن.
اين تضاد پس از تضادّ اول، و در مرتبه دوم و از شعاع آن و مربوط به خصوصيّات و صفات مىشود: مانند تجلّى صفات باطنى در انسان، و ابهام و اخفاء و شناخته نشدن آنها در بعضى از حيوانات، و آنها را بهايم نامند، و اين دو جهت مانند تضادّ نور و ظلمت و اختلاف مراتب: در اينجا هم اختلاف و شدّت و ضعف پيدا مىكند.
و برگشت اين دو صفت به همان نور و ظلمت مىباشد كه: در جهت انكشاف و تجلّى و ظهور و قوّت يك صفت، و خفاء و پوشيده شدن ومبهم بودن و ضعف آن اعتبار مىشود.
و آن خير و صلاح و مقصدى كه در اختلاف مراتب نور و ظلمت، منظور است: در تقدير و تدبير اختلاف مراتب در جَلايه و بُهم نيز منظور خواهد شد.
3 - والجَسْوَ بالبَلَل: مصداق سوم تضادّ: در جهت خشگى و رطوبت در خلق مىباشد، و اين معنى از لحاظ صفات ظاهرى اجسام (از ملموسات) اعتبار مىشود، و آن در مرتبه متأخّر از تضادّ دوم است كه مربوط بود به جهت صفات باطنى.
و مصداق كامل اين تضادّ در جمادات و مايعات ظهور پيدا مىكند، و سپس آنچه جهت خشگى و يبوست و خشونت آن، و يا جهت رطوبت و لطافت و طراوت آن، بيشتر و غالبتر باشد.
4 - والصَردَ بالحَرور: مصداق چهارم از تضادّ كه پس از مرتبه صفت ظاهرى اجسام است: جهت سردى و گرمى مىباشد.
و اين قسمت نيز از آثار نور و ظلمت است: زيرا نور هر چه قويتر شد، در اثر شدّت حركات و اصطكاك و تموّجات اجزاء و مولكولهاى جسم: حرارت نيز بيشتر و شديدتر خواهد شد. و هر مقدارى كه ضعيفتر و ملايمتر باشد: حرارت و هم نور كمتر و ضعيفتر مىشود.
و چون معلوم شد كه: منشأ نور در مجموعه شمسى، از آفتاب است، قهراً گرما و حرارت اصلى در اين منظومه و مخصوصاً در زمين ما نيز از تموّجات شديد در كره شمس خواهد بود.
پس سرما و گرما در همه اجسام زمين و ساير سيّارات منظومه شمسى: ريشه و مبدأ آن از كره آفتاب است كه خارج از وجود اجسام مىباشد، و از اين لحاظ است كه در مرتبه چهارم از مصاديق تضادّ به حساب آمده است. و معلوم است كه: اين تضادّ فقط در عالم محسوس مادّى جريان پيدا مىكند، و مانند نور نيست كه مفهوم مطلق كلّى داشته باشد.
5 و 6 - مُؤلِّفٌ ... مُفرِّقٌ: چون وجود متخالفات و متقاربات در مراتب موجودات ثابت و روشن گرديد: ب اين دو جمله اشاره مىشود كه خداوند حكيم توانا از اين موارد و زمينه هايى كه به ظاهر موجب اختلال و فساد در نظم است، تمهيد و تدبير در تحكيم نظام و عدل جهان نموده، و مقدّمات زندگى و عيش انسانها را تقدير و اندازه گيرى فرموده است.
آرى نتايج مهمّى كه از نظام خلقت و از تدبير امور جهان به دست مىآيد: از جهت تأليف و به هم پيوند دادن و مربوط ساختن موضوعات متخالف و متضادّ و متعادى، و يا تفرقه و جدا ساختن و قطع رتباط در ميان امورى كه با همديگر مىتوانند ائتلاق شديد داشته، و نتيجه مطلوبى در به هم پيوستن و ارتباط آنها حاصل نشود.
اين اشت كه: نور و ظلمت، روشنگرى و ابهام، خشگى و رطوبت، حرارت و برودت: در مواردى با هم التيام و امتزاج پيدا كرده، و حالت اعتدالى از خود نشان مىدهند، و گاهى به اقتضاى صلاح و خير: از همديگر جدا شده و در يك جهت، حالت شدّت و حدّتى پيدا مىشود.
و در نتيجه همين تفرقه و تأليف الهى است كه: تابستان و بهار و پاييز و زمستان، جمادات و مايعات و نباتات با طراوت، انسان گويا و فصيح و بهايم و حيوانات ديگر، و شب و روز و بين الطلوعين درست مىشود.
و روى اين تأليف و تفرقه: نظام جهان تكميل و به نحو اتمّ محقّق مىگردد.
الَّذى خَلَقَكَ فَسَوّيك فَعَدَلَك 82/7.
برگرفت از سايت http://www.imamreza.net/per/list.php?id=0205