فشرده اى از زندگانى امام رضا عليه السلام 6
متن خطبه
1 ـ أوّلُ عِبادةِ الله مَعرفتُه، وأصلُ مَعرفةِ الله تَوحيدُه.
لغت
اول: چيزى است كه متقدّم بوده و ديگرى بر آن مترتّب باشد، خواه مادّى باشد يا معنوى، و آن ديگر را آخِر گويند به كسر خاء.
عبادت: غاية تذلّل و اطاعت است از مولى.
معرفت: اطّلاع بر شئ و علم و تمييز خصوصيات و آثار است.
أصل: چيزى است كه روى آن ديگرى نهاده شود، و اين معنى پس از تحقّق فرع صدق مىكند.
ترجمه
مىفرمايد: اول عبادت معرفت است، و ريشه معرفت هم توحيد و يكتا دانستن پروردگار متعال باشد.
توضيح
معرفت و شناختن دقيق پروردگار متعال مقدم است، و سپس بندگى و تذلّل و اطاعت او ملحق و مترتّب به آن مىشود.
پس معرفت در مرتبه اول است، و براى معرفت مراتبى هست، و به اختلاف مراتب آن هر اندازه اي كه باشد: به همان مقدار عبادت و بندگى صورت مىگيرد و حقيقت بندگى كه تذلّل و اطاعت است: بدون تحقّق معرفت صورت پذير نخواهد شد، زيرا تا انسان به مقام عظمت و بزرگوارى و جلال كسى شناسايى نداشته باشد تذلّل و اطاعت نيز صورت نخواهد گرفت.
و در مقام معرفت نيز: پايه آن توحيد و يكتا دانستن پروردگار متعال باشد، و تا اين اصل ثابت و پابرجا نيست، نتوان روى آن بنايى درست كرده، و متفرّعات قرار گيرد.
و كسى كه در مقام توحيد استوار نبوده، و به آشكارا يا پنهانى به غير خداوند يكتا توجّه مىكند؛ هنوز پايه معرفت او محكم و پابرجا و استوار نشده، و در نتيجه معرفتى براى او حاصل نگشته است.
پس در مرتبه اوّل پايه توحيد بايد استوار گردد، و سپس روى آن معرفت شاخ و برگ پيدا كند، و در مرتبه سوم عبادت و بندگى صورت بگيرد.
و اما تعبير در جمله اول به كلمه اول، و در جمله دوم به اصل، زيرا اصل هر چيزى از خود او است، و پايه و بناء از همديگر جدا نيستند، چنان كه توحيد از معرفت است، به خلاف اول و آخر كه اول چيزى است كه مقدم باشد، و آخر چيز ديگرى است كه مترتّب به آن مىشود، چون معرفت كه اول است و عبادت مترتّب بر آن است.
2 - و نظامُ توحِيد الله تعالى نَفىُ الصِفاتِ عَنْهُ، لِشهادةِ العُقول أنّ كلّ صِفَةٍ ومَوصُوفٍ مَخلوقٌ، وشَهادةِ كلّ مَوصُوفٍ أنّ لَه خالِقاً ليسَ بصفةٍ ولامَوصوفٍ.
لغت
نظم: مرتّب بودن أجزاء و مراتب است كه اختلالى در آنها نباشد، و نظام به اضافه شدن الف دلالت به استمرار نظم مىكند.
توحيد: قرار دادن شئ است تنها ومنفرد كه چيز ديگرى با او نباشد.
خلق: ايجاد چيزى است بر كيفيّت مخصوص.
ترجمه
و استمرار نظم و اختلال پيدا نكردن در مقام توحيد پروردگار متعال: با نفى صفات از او پيدا شود، زيرا عقول شهادت مىدهند كه هر صفت و موصوفى قهراً مخلوق است و هر موصوفى خود گواهى مىدهد بالطبع كه: براى او خالقى باشد، و آن خالق هم نمىشود صفت يا موصوف باشد.
توضيح
گفته شد كه توحيد اولين پايه معرفت الهى است، و معرفت پروردگار متعال از همين مقام شروع و پايه گزارى مىشود، و استمرار نظم در مرحله توحيد هم به طورى كه خللى به اركان بنياد حقيقت توحيد وارد نشود: متوقّف است به نفى كردن هر گونه صفتى از ذات خداوند متعال.
توضيح اين مطلب آن كه: خداوند متعال نور نامتناهى و نامحدود و مطلق است كه هيچ گونه حدّ و قيد و محدوديّتى نه خارجى و نه ذاتى براى او نيست، زيرا متناهى بودن و قيد و حدّ به هر معنايى باشد ملازم با ضعف و عجز و فقر است.
آرى خداوند متعال وجودش به ذاته واجب و ثابت و ازلى و ابدى و نامحدود بوده، و هيچ گونه ضعف و احتياج و محدوديّتى ندارد.
ولى محدوديت و ضعف و احتياج در همه موجودات و مراتب مخلوقات و در تمام عوالم امكانى جارى است.
در عالم مادّى: همه موجودات از جمادات و نباتات و حيوانات و انسان از لحاظ بدن، تحت حكومت ضوابط ماده، و از هر جهت مقيّد و محدود و محصور بوده، و هر موجودى در محدوده ذات مادّى و نيروى مخصوص خود كه بسيار ضعيف و محصور است، مىتواند ادامه زندگى محدود خود را بسر برد.
و در عالم ملكوت: موجودات در اين عالم به نام ملائكه ناميده شده، و از مادّه و تجسّد بالاتر، و از حدود و قيود عالم مادّى بركنار بوده، و در محدوده جسمانيّت لطيف، و روى وظائف مخصوص و مناسب خود زندگى مىكنند.
و در عالم جبروت: موجودات در اين مرتبه را عقول و يا ارواح گويند، و در اين جا حدود جسمانى بطور كلّى نيست، و هيچ گونه قيد و حدّ خارجى وجود ندارد، و محدوديّت در اين عالم به حدود ذاتى است، و هر كدام در محدوده ذات معيّن و مشخّص و با نيروى محدود ذاتى وجود دارند.
پس هر چه محدوديّت و تقيّد بيشتر باشد: قهراً ضعف و فقر شديدتر شده و نيروى حيات و قدت و علم و اراده محدودتر و ضعيفتر خواهد شد، و قيد در مقابل به هر مقدارى كه حدّ و قيد كمتر باشد: نور وجود قويتر و سعه آن مبسوط تر، و ضعف و فقر و احتياج كمتر گشته، و نيرى حيات و اراده و قدرت و علم بيشتر و قويتر و وسيعتر خواهد شد.
پس مناط در ضعف و قوت و فقر و قدرت هر موجودى: جهت محدوديّت و اندازه حدّ و قيد، و يا آزادى و وسعت و اطلاق آن وجود خواهد بود.
و چون از اين عوالم سه گانه بيرون رويم: به عالم لاهوت متوجّه خواهيم شد، و در اين عالم هيچ گونه قيد و حدّ و محدوديّت و ضعف و فقرى نيست، اين جا مبدأ موجودات و اول و آخر مخلوقات، و نور عوالم وجود، و عالم وسيع بىپايان و نامتناهى و نامحدود است.
آرى كوچكترين حدّ و قيد و توصيف وتعريفى را نتوان براى ذات مطلق و نور نامحدود او قائل شد، و بهترين تعريف و توصيف او اين است كه بگوييم: او نور مطلق نامحدود است.
«هُوَ الأوّلُ و الآخِرُ والظّاهِرُ والباطِنُ وَهُوَ بِكُلّ شىءٍ عَليم» 57/3
و اجمال اين جمله كريمه: همان نور مطلق نامحدود و نامتناهى خواهد بود كه قلم از شرح آن عاجز است.
و امّا نفى صفات: ذكر صفت يعنى توصيف، و توصيف يعنى تحديد و بيان حدود و قيودى كه براى ذات يك چيزى هست، و البته اوصاف و حدود هر چيزى به مناسبت مرتبه و ذات و وجود آن چيز خواهد بود.
و معلوم شد كه: ذات خداوند متعال نور نامحدود و لايتناهى است، و هر قيد و حدّى ملازم با ضعف و فقر و عجز در همان محدوده و به مقدار و نسبت به آن حدّ و قيد خواهد بود.
پس توصيف خداوند متعال: محدود كردن او است با آن صفات و حدود و خصوصياتى كه ذكر مىشود، و در اين صورت ذات نامحدود و نور مطلق لايتناهى او با اين صفات محدود شده، و در همان محدوده فقر و عجزى كه منافى با وجود و قيموميّت و بىنيازى و غناى ذاتى است، پيدا خواهد شد.
و اما اين كه نظام توحيد نفى صفات است: زيرا برنامه در مقام توحيد، تنها و يكتا دانستن خداوند متعال است كه بجز ذات مجرّد و فرد مطلق و نامحدود او چيز ديگرى مورد توجّه قرار نگيرد.
و اثبات صفات و توجّه به آنها: اين برنامه را نقض كرده، و در مقابل ذات مجرد خالص نامتناهى، قيود و حدود و خصوصيّات و صفاتى مورد توجه قرار مىگيرد.
و چون اين معنى (توجّه به صفات) در باطن و در قلب انسان، تحقّق پيدا كرد: قهراً توجّه به آنها در زواياى دل و در مقام عبوديّت و مناجات و دعاء و توسّل و اعمال روحانى بروز خواهد كرد.
و در نتيجه برنامه توجه خالص و اخلاص در توحيد و نفى مفاهيم مغاير ذات يكتا و مجرد: منتفى گشته، و آثار شركت و توجّه به غير ذات واجب، در گوشه هاى افكار و قلوب و اعمال متجلّى شده و نظام برنامه توحيد به هم خواهد خورد.
و اما مخلوق بودن هر موصوف و صفت: به طورى كه گفته شد، توصيف نوعى از تحديد و تقييد است، و قهراً موجب مىشود كه ذات واجب: محدود و مقيّد به صفات، از نامتناهى ونامحدود مطلق بودن خارج گشته، و در محدوده اين تقيّد و به همان اندازه فقر و ضعف نسبى پيدا كند.
و بطور مسلّم: هر چيزى كه آثارى از قيد و حدّ و متناهى بودن در وجود او پيدا شد، از مقام الوهيّت و وجوب وجود و قيّوميّت على الإطلاق و خالقيّت مطلق خارج گشته، و در مرتبه مخلوقيّت و امكان وجود و فقر و احتياج و ضعف و محدوديت قرار خواهد گرفت.
و اين معنى در وجود صفت كاملاً روشنتر است: زيرا هر صفتى بخودى خود استقلال وجودى نداشته، و در قوام و تحقّق خود محتاج به موصوف است، تا در ضمن وجود او خودنمايى كند.
پس هر چيزى كه توصيف شده و صفت و حدّى براى او آورده شد: قهراً و به زبان حال طبيعى خود شهادت خواهد داد كه او مخلوق است، و ذات او نامتناهى ونامحدود مطلق نبوده، و او خالقي دارد كه ذاتاً نامتناهى و نامحدود مطلق و منزّه از توصيف است.
و از اين مطالب حقيقت - و كمالُ الإخلاصِ له نفيُ الصِفاتِ عنه - در خطبه اوّل نهج البلاغه، معلوم و روشن مىشود:
زيرا توجّه به موصوف به ضميمه صفت: توجّه خالص به ذات مجرد نبوده، و در حقيقت به موصوف و صفت توجه مىشود، و اين گونه توجّه از مرحله اخلاص خالص بركناراست.
و اما ذكر صفات در قرآن مجيد و كلمات انبياء و حضرا ت ائمّه معصومين عليهم السّلام: بايد توجه داشت كه صفات ثبوتيّه حقّ متعال عين ذات است، نه خارج يا عارض بر ذات، چنان كه صفت وجود و حيات و علم و قدرت در نفس ما عين نفس ما باشند (النفسُ فى وَحدته كلُّ القُوى).
و نفس انسانى ما به اندازه سعه وجودى خود: حيات و احاطه و قدرت و اراده دارد، و اين صفات عين ذات نفس مىباشد، نه آن كه خارج از ذات باشد.
و البته در مقام تعبير و اشاره و تفهيم و تفاهم: مجبوريم كه هر كدام از اين معانى و صفات را اعتبار و موردنظر قرار داده و روى اين لحاظ و اعتبار بحث كنيم.
پس جدا شدن صفات پروردگار متعال از نظر اعتبار و به عنوان اشاره به اين حيثيّت و لحاظ است.
پس اين اعتبارات در مرحله ثانوى و براى تفهيم و شرح حقيقت و توضيح و تعريف است، نه در مقام بيان حقيقت ذات نور مجرّد نامحدود باشد.
و ضمناً بايد توجّه داشت كه: قيود و حدودى كه ممكن است در مقام لاهوت فرض بشود، لازم است از سنخ آن عالم باشد، نه از حدودى كه در عوالم ناسوت يا ملكوت يا جبروت است.
و اين معنى از مواردى است كه: براى بعضى از نويسندگان معظّم مخفى و مشتبه شده است.
3 - و شهادةِ كلِّ صِفَةٍ ومَوصُوفٍ بِالإقترانِ، وشَهادةِ الإقترانِ بالحُدوث، وشَهادةِ الحُدوثِ بالإمتناعِ مِن الأزَل، الممتَنع مِنَ الحُدوث.
لغت
شَهادة: استمرار در حضور و علم بشئ.
إقتران: اختيار اين كه چيزى جنب چيز ديگرى واقع شود.
إمتناع: اختيار ايجاد آنچه متعذّر مىشود فاعل از فعل.
أزَل: قديمى كه قدمت آن نامتناهى باشد.
حُدوث: چيزى كه قدمت نداشته و وجودش متأخّر باشد.
ترجمه
و براى شهادت دادن هر صفت و موصوفى به تحقّق قرين شدن يكى از آنها پهلوى ديگرى، و شهادت اقتران بر حدوث آنها، حدوثى كه در مقابل أزليّت بوده، و با همديگر مانعةالجمع هستند.
توضيح
و به تعبير ديگر گفته مىشود كه: توصيف نزديك كردن چيزى (صفتئ است، بر ديگرى (موصوف) زيرا صفت و موصوف هر كدام مفهوم جداگانه اى داشته، و در عالم معنى هر دو وجود مستقلّى دارند، اگر چه وجود صفت در ضمن موضوع ديگر (مانند أعراض) متحقّق مىشود.
پس در مقام توصيف: صفت را نزديك به موصوف كرده و قرين آن قرار مىدهيم، و چون اقتران و نزديك بهم شدن متحقّق گرديد: حادث بودن هر دو ثابت خواهد شد.
توضيح آن كه: نزديك شدن به همديگر، گذشته از محدود شدن و تقيّد، علامت فقر و احتياج است: زيرا اگر احتياجى در وجود آنها به اتّصاف نباشد هرگز با همديگر تقارن و التيام و اتّصالى پيدا نمىكنند.
و هر موصوفى براى تماميّت و كمال ذاتى خود، در معرض اتّصاف و اقتران به صفت قرار مىگيرد، تا به شأنى از شئون وجودى خود به هم رسيده، و خصوصيّت ممتاز و زائدى پيدا كند، و اگر نه اتّصاف به صفت زائد بر ذات لغو و عبث خواهد بود.
و اما صفت: پس آن از قبيل أعراض و كيفيّات نفسانى است، و نمىتواند خود در خارج وجود استقلالى داشته، و احتياج به موضوع ديگرى پيدا نكند.
و اين معنى در اتّصاف نفس ما به صفاتى چون علم و ادراك و تمايل و رحمت وجود و غير آنها: مشهود است، و ما به ضرورت متوجّه هستيم كه: پس از به دست آوردن صفتى از صفات نفسانى، خصوصيّت و امتيازى بر نفس ما افزوده مىشود.
پس در هر صفتى كه پيدا مىشود: حالت تازه و تحول جديد و خصوصيّت زائدى در ذات شئ به وجود آمده، و صفت نيز با اين عروض و لحوق و قرين شدن به موصوف: متحوّل و وجود و تحقّق پيدا مىكند، و در نتيجه مىفهميم كه: اقتران ملازم با تحوّل و پيدايش خصوصيّات تازه اى باشد در طرفين كه نزديك به هم شده اند.
و بطور مسلّم: هر تحوّل و تغييرىكه در ذات چيزى پيدا شود، دلالت خواهد كرد بر حدوث آن ذات.
زيرا حادث بودن در مقابل أزليّت و قدمت است، و آنچه أزلى و قديم است: در هستى ذات خود بىنياز از ديگرى بوده، و به خودى خود تحقّق و وجود داشته، و او نامتناهى و نامحدود بوده، و حدّ و قيد و نهايتى براى وجود او در أزل نيست.
و چون او قائم به ذات خود و غنىّ بالذّات و نامتناهى است: هرگز فقر و احتياج و نقص وكمبودى براى ذات او متصوّر نمىشود، تا نيازى به اتّصاف يا ضميمه شدن و اقتران با چيز ديگر پيدا كرده، و حالت جديد و كمالى داشته، و متحوّل گردد.
پس هر چيزى كه در ذات او تحوّل و تغيير و محدوديّتى ديده شد: قهراً حادث بوده، و أزلى و قديم و واجب نخواهد بود.
چنان كه وجود ازلى و قديم و واجب و نامتناهى: در مقابل وجود حادث قرار گرفته، و هرگز حدوث وآثار حدوث در وجود او ديده نخواهد شد.
و معلوم باشد كه: مراد از اقتران در اين جا، اقتران زمانى يا مكانى نيست، و خداوند متعال محيط بر زمان و مكان است، بلكه منظور اقتران در عالم لاهوت باشد.
و در اين جهت فرقى نيست: زيرا فقر و ضعف و احتياج از آثار حقيقت مطلق تحقّق اقتران است.
4 - فليسَ اللهَ عَرفَ بالتَشبيهِ ذاتَه، ولا أيّاه وحَدّه مَن اكتَنَهَهُ، ولا حَقيقَته أصابَ مَن مَثَّله، ولابه صَدَّقَ مَن نَهّاه، ولا صَمَدّ صَمَدهُ مَن أشار إليه.
لغت
معرفت: علم و اطّلاع بر خصوصيّات و آثار چيزى است.
تشبيه: نازل كردن چيزى است به مقام ديگرى به مناسبتى.
إكتناه: درخواستن و طلب حقيقت وجوهر و اصل شئ است.
تمثيل: آوردن چيزى كه مناسب و مجانس در مادّه است.
تَنهيَة: رسيدن به نهايت و آخر چيزى است.
الصمَد: قصد كردن مقام متفوّق عالى و او را خواستن.
ترجمه
پس نشناخته است خدا را كسى كه بشناسد ذات او را به سبب تشبيه كردن به چيز ديگر، و به توحيد او نرسيده است كسى كه مىخواهد حقيقت و جوهر او را به دست آورد. و حقيقت و واقعيّت او را درنمىيابد كسى كه به وسيله تمثيل و توجّه به امثال و چيزهاى مناسب با او قدم بردارد. و او را تصديق نكرده است كسى كه او را متناهى بداند و او را متعالى و مقصود نيافته است كسى كه به سوى او اشاره مىكند.
توضيح
در اين پنج جمله: پنج وسيله براى مقام معرفت و توحيد پروردگار متعال از اعتبار ساقط شده است: يعنى شناسايى از راه تشبيهة و به وسيله اكتناه، و از طريق تمثيل، و متناهى قرار دادن، و به سوى او اشاره كردن.
زيرا هر كدام از اين پنج وسيله: در عوالم طبيعى يا در محدوده هاى امكانى نتيجه بخش است، و هم نتيجه مادّى يا محدودى مىتواند بدهد. و چون خداوند متعال منزّه از عالم مادّه و آثار و لوازم عالم طبيعت بوده، و از محدوديّت بيرون است: صحيح نيست كه با اين وسائل، راه معرفت او را پيموده، و نتيجه مطلوب معنوى بگيريم.
و براى خداند كه نور مطلق و مجرّد و نامحدود است: چگونه مىتوان شبيه و شكيل، و يا مجانس و مثيل، قرار داده؛ و يا در جوهر و ذات اصيل او تعمّق كرده و او را در محيط اشاره يا در محدوده متناهى شدن، قرار داد.
و خداوند متعال از عوالم مادّه و طبيعت و زمان و مكان و محدوديّت جسمانى و ذاتى بيرون است: پس ما بايد با وسائل و اسبابى مجهّز باشيم كه بتوانيم به وسيله آن تجهيزات، راه معرفت به عالم لاهوت را پيدا كنيم.
ما هر گونه تشبيه (تشبيه كردن او به غير خود از مخلوقات در جهات و خصوصيّات و صفات ظاهرى) و يا تمثيل (مثل آوردن براى او از مخلوقات از لحاظ ذات و جنس) و يا اكتناهى (بررسي و فرورفتن در ذات و جوهر و حقيقت او با ادراك و نظر محدود و ضعيف خود) در راه معرفت او به عمل آوريم: نتيجه حاصل شده در محدوده عالم امكان و مخلوقيّت و فقر و به اقتضاى درك و فكر ناقص و محدود خود ما خواهد بود.
و همچنين اگر او را متناهى و محدود به نهايات مادّى يا معنوى قرار داده، و يا با اشاره حسّى و يا عقلى او را تحت نظر و توجّه خود محدود كنيم: در اين صورت نيز او را از مقام نور مطلق و نامتناهى و نامحدود بودن تنزّل داده و چون مخلوقات و ممكنات ديگر به حساب آورده ايم.
و امّا تعبير به معرفت در مورد تشبيه، و تعبير به توحيد در مورد اكتناه، و اصابه حقيقت در مورد تمثيل، و تصديق به او در مورد متناهى قرار دادن، و صمد در مورد اشاره كردن به او: هر كدام به خاطر تناسبى است كه با يكديگر دارند.
و توضيح اين جهت آن كه: تشبيه كردن خداوند متعال به چيزى ديگر از جهت خصوصيّات ظاهرى، مناسب باتحصيل معرفت وشناسايى پيدا كردن است.
و تحقيق و تدقيق در جوهر و ذات و حقيقت او كه ممتاز از موجودات ممكن است: مناسب با توحيد و يكتا قرار دادن او است، زيرا توحيد ممتاز و جدا كردن پروردگار متعال است از موجودات و مخلوقات و ممكنات.
و تمثيل و مثيل آوردن براى او از لحاظ در نظر گرفتن مناسبت و تجانس ذاتى: مناسب با درك و بررسيدن به حقيقت او مىباشد.
و متناهى و محدود قرار دادن او كه موجب مضبوط شدن است: مناسب با تصديق و اعتقاد پيدا كردن است كه پس از تصوّر اجمالى حاصل مىشود.
و اشاره كردن ظاهرى يا معنوى به سوى او: مناسب با صمد است كه به معنى قصد مقام عالى و متفوّق باشد.
پس رعايت اين تعبيرات مختلف در موارد بسيار مناسب، آن هم به نحو ارتجال و بىسابقه: دلالت مىكند به حضور علم اين معانى و الفاظ در ذهن امام عليه السّلام.
و اما مجهّز شدن انسان براى تحصيل معرفت: همين طورى كه براى ديدن چيزهاى دور (چون ستارگان)، و يا چيزهاى خيلى كوچك (چون ذرّات نامرئى) محتاج به داشتن تلسكوپ يا ميكروسكوپ هستيم: براى ادارك معارف و حقايق معنوى و روحانى نيز نيازمند به بينايى باطنى و بصيرت قلبى و ديد روحانى هستيم، و اگر نه، نيروهاى بدنى ما فقط محسوسات مادّى را مىتوانند درك كنند، آن هم با شرايط و ضوابط محدود.
(لاتُدرِكهُ الأبصارُ وهو يُدرِك الأبصارَ وهو اللَّطيفُ الخبير) 6/103.
5 - ولا ايّاه عَنَى مَن شَبَّهه، ولا لَه تَذلَّل مَن بَعَّضَه، ولا إيّاه أرادَ مَن توهَّمه
لغت
عَنى: قصد كردن است با اظهار آن.
تَذّلّل: خوارى و كوچكى است در مقابل آن كه بزرگتر است.
تبعيض: موضوعى را كه داراى مقدار است قسمت كردن است به اجزاء.
اراده: طلب كردن چيزى است با انتخاب آن.
توهُّم: با خيال ذهنى چيزى را متمثّل كردن است.
ترجمه
و نه او را قصد جدّى كرده است كسى كه او را تشبيه نموده. و نه در مقابل او و براى او خوار وكوچك شده آن كه او را تبعيض و تجزيه كرده است. و نه او را اراده نموده و خواسته است كسى كه با خيال خود او را تمثّل كرده است.
توضيح
پنج جمله گذشته مربوط بود به شناسايى خداوند متعال. و اين سه جمله مربوط است به آنچه در نفس خود انسان است در رابطه با خداوند متعال عَنى، تذلُّل، إراده.
زيرا عنى: به معنى قصد با ظهور آثار آن در خارج و تذلّل: به معنى خوارى و كوچك شدن در مقابل بزرگتر، و اراده: طلب كردن با انتخاب و اختيار: هر سه معنى مربوط مىشود به خود نفس انسان، البته در رابطه با پروردگار متعال.
و اين سه معنى نيز از انسان كه در رابطه با خداوند متعال صورت مىگيرد: در اين سه مودر [تشبيه، تبعيض، توهّم] منفى و بىنتيجه شمرده مىشود.
توضيح آن كه: ظهور قصد و عنايت براى خداوند متعال در مورد تشبيه او به مخلوق، و تذلّل براى او در مودرى كه او را تبعيض و داراى أبعاض دانسته، و طلب و اختيار او با متمثّل كردن خيالى او: لغو و بىاثر خواهد بود؛ زيرا چون پروردگار متعال را به ديگرى كه مخلوق او است تشبيه كنيم، و يا او را داراى أبعاض و اجزاء بدانيم، و يا با تمثّل خيالى او را در ذهن خود مجسّم سازيم: صددرصد از مقام الوهيّت كه نامحدود و نور مجرّد نامتناهى مطلق است: منحرف شده، و از حق تعالى به غير او متوجّه شده ايم.
و اما جهت انتخاب و تناسب اين سه كلمه، در سه مورد مذكور: براى اين است كه، عنايت داشتن ملازم است با عظمت و مورد توجّه و احترام بودن و تجليل طرف، و چون خداوند عزيز و جليل تشبيه و تنزيل به مرتبه مخلوقات گرديد: قهراً سزاوار تجليل و احترام نگشته، و عنايت و توجّه مخصوص به او لغو خواهد شد.
و همچنين تذلّل و تحقّر لازم است در مقابل عظمت و جلال و مقام بالا و بلند پروردگار متعال صورت بگيرد، و چون طرف تذلّل تبعيض و تجزأه و تقسيم به أبعاض و أجزاء گردد: قهراً آن عظمت و جلال شكسته شده، و مقام رفيع و عالى او انحطاط پيدا خواهد كرد، و در اين صورت موردى براى تذلّلأ و انكسار و خشوع باقى نخواهد بود.
و در مورد توجّه به معبود موهوم و خيالى نيز چنين است، و او هرگز قابل طلب و خواستن و اختيار كردن نمىباشد.
پس در نتيجه بايد توجّه داشته باشيم كه: عنايت براى پروردگار متعال، و تذلّل در مقابل عظمت از، و طلب و انتخاب از: مىبايد پس از تحقق معرفت و توحيد مقام او باشد.
و از اين نظر است كه: در آغاز خطبه شريف فرمود: أوّلُ عبادةِ الله مَعرفتُه وأصلُ معرفةِ اللهِ توحيدُه.
و كسى كه معرفت او روى پايه تشبيه مقامات و صفات و افعال پروردگار متعال بر ديگرى كه همه مخلوق عاجز و محدودند، باشد، و يا مبتنى بر تبعيَ و تركيب وجود منزّه او است، و يا براساس توهّم و خيالبافى او را توجّه مىكند: چنين انسانى از مقام معرفت و توحيد او محروم خواهد بود.
6 - كلُّ مَعروفٍ بنفسِهِ مصنوعٌ، وكلُّ قائم فى سِواه مَعلولٌ.
لغت
معروف: شناخته شده با تمييز خصوصيّات.
نفس: شخصيّت وجودى يك چيز.
معلول: مريض و عليل، مقابل سالم.
ترجمه
هر چيزى كه شناخته شده به نفس و خود وجود او بشود: ساخته شده ديگران و مخلوق است، و هر آنچه در ديگرى تقوّم دارد: معلول است.
توضيح
همه موجودات از دو حال بيرون نيستند: يا به اصطلاح جوهر است، يعنى خود استقلال در موجوديّت داشته، و در پيدايش و قوام خود نيازمند به ديگرى نيست.
و يا عَرَض است كه وجود پيدا كردن و قوام او محتاج است به ديگرى، يعنى موجوديّت او در موضوع ديگر ظاهر و متحقّق مىگردد.
اول - مانند جمادات و نباتات و حيوان و غير آنها.
دوم - مانند عوارضى كه به آنها عارض مىشود، و از كيفيّات و نسبتها و مقادير و صفات نفسانى و غير آنها.
و در اين دو جمله منزّه بودن پروردگار متعال از محيط همه آنچه وجود امكانى داشته و مخلوق هستند: بيان شده، و ضمناً جهت بيرون شدن نيز روشن گشته است.
و تعريف و تعبير از جوهر و عرض به اين دو جمله: جامعتر و روشنتر و بهتر است از تعريفيهايى كه در كتب معقول نوشته شده است، و به موجب اين دو جمله، جوهر آن چيزى است كه به خودى خود و به نفسه مورد شناسايى قرار بگيرد. و عرض آن چيزى است كه در وجود ديگرى تقوّم پيدا كند.
و براى اين دو عنوان: دو اثر لازم ذكر شده است.
1 - هر معروف بنفسه ناچار مصنوع است.
2 - و هر متقوّم در ديگرى قهراّ معلول است.
امّا اول: زيرا چيزى كه به خود او و با شخصيّتش شناخته بشود: محدود و محاط فكر و نظر قرار گرفته، و از عنوان نور مجرّد نامحدود نامتناهى خارج گشته، و چون مصنوعات بشر و ساخته شده هاى او، شناخته شده به خصوصيّات و تمييز داده شده، واقع خواهد شد.
و اين معنى با جمله اول خطبه - أوّلُ عِبادةِ مَعرفتُه، منافاتى ندارد، زيرا آن معرفت مطلق است، به هر نحوى كه درباره پروردگار متعال جارى و واقع مىشود. و در اين جا معرفت بنفسه، يعنى به شخصيّته و خصوصيّته، ذكر شده است، و اين معنى درباره خداوند متعال صدق نكرده، و شامل تمام مخلوقات (مطلق جواهر جسمانى و غيره) خواهد بود.
و امّا دوم: زيرا چيزى كه در وجود خارجى و تقوّم خود محتاج به موضوع ديگرى بوده، و بنفسه تقوّم و برپايى ندارد: ناچار وجود ضعيف و معلولى داشته، و در ادامه هستى خود لازم است به ديگرى تكيه كرده، و در ظلّ امداد و پشتيبانى او خود را اداره كند، و چنين موجودى نخواهد توانست ديگرى را به وجود آورد.
پس اين دو ضابطه نيز در بحث معرفت خداوند متعال، بايد منظور باشد او معروف بنفسه نتواند باشد، و او قائم در ديگرى نيز نخواهد بود.
7 - بصُنعِ الله يُستدَلّ عليه، وبالعُقولِ تُعتَقُد مَعرفتُه، وبالفِطرةِ تَثبتُ حُجّتُه.
لغت
صُنع: عملى است كه روى دقّت و علم و حذاقت صورت گيرد.
استدلال: طلب هدايت و راهنمايى كردن.
عقل: تشخيص صلاح و فساد در زندگى، و سپس ضبط نفس است بر آن.
اعتقاد: محكم كردن و بستن چند چيز در نقطه معيّن.
فطرت: خصوصيّاتى كه در خلقت ابتدائى هست.
حُجة: آنچه را كه در مقام اثبات دعوى به آن متوسّل مىشوند.
ترجمه
با أعمال دقيق و حكيمانه او راهنمايى مىشود به سوى او، و با عقول صاف محكم و به هم بسته مىشود معرف او، و با فطرت پاك اوّليّه انسان اثبات مىشود حجّت او.
توضيح
اين سه جمله در رابطه با اسباب و مقدّمات معرفت و براى بدست آوردن آن ذكر شده است، و براى اين معنى سه امر به ترتيب بيان فرموده است: صُنع، عقل، فطرت.
اوّل: مصنوعات و أعمال خارجى پروردگار متعال است كه روى برنامه هاى بسيار دقيق و حكيمانه و با تدبير لطيف صورت گرفته است.
دوم: نيروى عقل است كه: از نفس و ذات آدمى متكوّن شده و وسيله تشخيص معارف و علوم و حقايق گردد، و اين نيرو نه خارج از وجود انسان است، و نه جزو حقيقت اصلى او.
سوم: فطرت أصيل و ذاتى انسان است كه روى آن صفات و خصوصيّات و نيروها تربيت شده است.
مصنوعات در مرحله اول: با لطف و دقت و حكمت و نظمى كه دارند، انسان را به جانب خالق حكيم قادر عالم هدايت مىكنند.
و در مرحله دوم: عقول كه تشخيص دهنده خير و صلاح و حق و باطل و ضبط و حبس كننده نفوسند بر خير و حقّ: آنها را در اين شناسايى و معرفت استوار و محكم ساخته و در نتيجه وابستدي و اعتقاد قلبى ايجاد مىكنند.
و در مرحله سوم: نوبت به فطرت راسخ و نيروهاى ثابت و خالص انسانى منتهى شده، و حجّت الهى كه ظهور و ثبوت حقّ و برقرار شدن جلوه هاى معرفت است: روشن و ثابت و تمام و متجلّى گردد.
و در قرآن مجيد نيز به اين مراحل سه گانه اشاره مىفرمايد:
أوَلَو كانَ آباؤُهُم لايَعقِلُونَ شَيئاً ولا يَهتَدون 2/170
فأقِم وَجهِكَ لِلدّينِ حَنيفاً فِطرتَ اللهِ الَّتى فَطَر النّاسَ علَيها لاتَبديلَ لخَلقِ الله 30/30.
8- خَلقَ اللهُ الخَلق حِجاباً بينَه وبينَهم، ومُبايَنَتُهُ إيّاهُم مُفارَقتُه إنّيّتَهُم.
لغت
حِجاب: حائلى كه مانع باشد از تلاقى دو چيز.
مبايَنت: از هم جدا شدن با انكشاف بعد از ابهام.
مفارَقت: جدا گشتن و متميّز شدن.
إنّيّت: تحقّق، مصدر انتزاعى است از إنَّ.
ترجمه
خلق فرموده است خداوند متعال مخلوقات و موجودات را به حالت حجاب بودن آنان در ميان خداوند و ايشان، و از هم جدا شدن و فاصله پيدا كردن پروردگار متعال با آنان: از لحاظ خصوصيّت إنّيّت و تحقّق وجودى آنان است.
توضيح
چون براى تحصيل معرفت إلهى: مقدّمات سه گانه اى ذكر شد: اشاره فرمود به دو جهت از موانعى كه در اين راه موجود است:
1 - وجود خود موجودات و ظهور و خودنمايى آنان است كه در مقابل تجليّات حقّ تعالى و ظهور و آشكار شدن نور او و در قلوب پاك بندگانِ خالصِ خداوند سبحان: مانع و حجاب گشته، و از توجّه پاك و صاف آنان حائل مىشود.
توضيح آن كه: خداوند متعال نور مجرّد و مطلق و منزّه از هرگونه قيد و حدّ و عوارض و فقر و تحوّل و ضعف است. و چون ما از هر طرف در احاطه موجودات بوده، و آنچه مىبينيم: جسم و مركّب و مقيّد و محدود و عارض ومعروض و حالّ و محلّ و تحوّل و ضعف و فقر و جهل و فنا و حدوث است: قهراً فكر ما در همين رابطه و در اين محدوده مىتواند اظهارنظر و تأمّل و دقّت نمايد و در صورتى كه بخواهد به مسائل ماوراء طبيعت و خارج از جهان مادّه و مخصوصاً خارج از عوالم خلقت بطور كلّى، توجّه كند: قهراً لازم است فكر خود را از اين افكار مادّى و توجّهات به موجودات طبيعى و بلكه از همه عوامل وجود، تخليه و تنزيه نموده، و در جهت منفى و مقابل آنها به نظر و دقّت بپردازد.
و اين معنى خود از مشكلات تحقّق پيدا كردن اين توجّه است كه مىتواند ذهن خود را از آلودگيها و تعلّقات و نقش و رنگ و جلوه هاى عوالم خلق تصفيه و تزكيه و تخليه نموده، و اين حجاب گسترده بزرگ و محيط و فراگير را بركناركرده، و به عالم ماوراء خلقت كه هيچ گونه انس و سابقه فكرى و خارجى ندارد، توجّه كند.
2 - حقيقت إنّيّت و تحقّق خالق و مخلوق است:
آرى تحقّق هستى در خالق متعال: به نحو أزليّت و أبديّت و ثبوت و وجوب و غنى و بذاته و فى ذاته و تجرّد و نامحدود و به حيات مطلق ذاتى است.
ولى إنّيّت و تحقّق وجود مخلوقات به كيفيّت حدوث و ناپايدارى و فقر و جسمانيّت و محدود به حدود و به حيات محدود و معيّن و احتياج، مىباشد.
پس اين دو حجاب (موجودات خارجى، انّيّت داخلى) بزرگترين مانع و حاجب انسان مىشوند: در راهِ رسيدن به حقيقت و توجّه به نور نامحدودِ پروردگار متعال و ارتباط با عالم لاهوت.
و لازم است فكر انسان موحّد از اين دو جهت كاملاً تخليه گردد.
و امّا تعبير به مباينت: زيرا مباينت عبارت است از روشن شدن و انكشاف ميان دو چيز پس از آن كه ابهام و تاريكي بود، و اين معنى متناسب با فيمابين خالق و مخلوق است، كه اشتراك مفهومى اجمالى در وجود و صفات عمومى وجود دارند، و با توجّه به حقيقت إنّيّت آنها اين اجمال و ابهام برطرف مىشود.
و أمّا تعبير به إنّيّت: زيرا موجودات از اين جهت جدا گشته و امتياز و افتراق پيدا مىكنند، نه از لحاظ مطلق وجود.
پس مباينت فيمابين خالق و مخلوق: از نظر خصوصيّات تحقّق وجود آنها (إنّيّت) است.
و نسخه بدلهاى مختلف در اين دو جمله: متناسب و درست نيست.
9 - واِبتداوُه إيّاهُم دَليلُهم على أن لا ابتِدائ لَه، لعَجزِ كلِّ مُبتدَءٍ عن ابتِداءِ غِيرِه. واِيداؤه إيّاهم دَليلُهم على أن لاأدَواتَ فيه، لِشهادةِ الأدَوات بفاقةِ المُتآدِين.
لغت
إبتداء: آغاز كردن و شروع نمودن بدون سابقه.
إيداء: تقويت كردن و آلات و أدوات دادن.
تآدِى: أدوات و آلات برگرفتن.
ترجمه
و آغاز كردن خداوند متعال به ايجاد آنان: دليل است بر آن كه خود او را ابتدائى نباشد، زيرا كسى كه در مرتبه اول ايجاد شد: عاجز است از ايجاد ديگرى.
و تقويت و آلات دادن بر آنان: دليل است بر آن كه او را اسباب و آلاتى در ايجاد و فعل خود نيست، زيرا بودن آلات شهادت مىدهد به فقر و نيازمندى كسى كه در افعال خود اسباب و آلات مىگيرد.
توضيح
چون اختلاف إنّيّت (از نظر خصوصيّات تحقّق وجود) در ميان خالق متعال و مخلوق، ثابت و روشن گرديد: در اين دو جمله اشاره مىشود، به دو جهت از جهات مباينت در إنّيّت فيمابين خداوند و موجودات.
1 - تحقّق وجود در خلق به نحو حدوث است، و خداوند متعال آن را بدون سابقه ايجاد فرموده است، ولى ذات خداوند متعال أزلى و قديم بوده، و ابتدائى او را نباشد: زيرا اگر ابتداء و آغازى در تحقّق وجود او (إنّيّت) صورت مىگرفت: نمىتوانست ديگرى را ايجاد كند.
توضيح آن كه: چيزى كه تحقّق وجود او به نحو حدوث يعنى محدود به حدّ زمانى يا به حدّ ذاتى بوده، و از خود تحقّق و استقلال در وجود نداشته، و فقير و عاجز و محدود و محتاج به ديگرى است: چگونه مىتواند با قدرت و اختيار و اراه تامّ مستقلّى، به ايجاد و ابتداء مخلوق ديگرى شروع كند؟
آرى چيزى در جهت ابتداء اختيارى از خود ندارد: از جهت بقاء و ادامه حيات و انتهاء وجود نيز اختيارى نخواهد داشت.
پس خداوندى كه خالق موجودات است: محال است كه خود ابتداء و آغاز داشته، و حادث و محدوث باشد.
در خطبه توحيد نهج البلاغه مىفرمايد: سبَق الأوقات كَونُه، والعَدَم وجودُه، وَالإبتداءَ أزلُه.
2 - إنّيّت و تحقّق وجود در موجودات به طورى است كه در مقام انجام عمل و در هر حركت و فعلى محتاج به اسباب و آلات و وسائل داخلى و خارجى هستند. ولى در مقام لاهوت هرگونه اسباب و آلات و وسائل منتفى بوده، و هرگز نيازى به آنها نيست، آرى ذات نامتناهى و نامحدود ذاتاً و قدرتاً و علماً و حياتاً، و نور مجرّد أزلى أبدى مطلق: خود مبدأ موجودات و موجد أسباب و آلات و پديد آورنده همه موجودات است، و چگونه فرض توان كرد كه كارهاى او به وسيله آلات و اسباب صورت بگيرد.
پس دادن آلات و أدوات و ايجاد موجودات به اين كيفيّت: اثبات چگونگى و خصوصيّت إنّيّت مخلوق را مىكند، و چون تحقّق خصوصيّت وجودى مخلوقى براى ما روشن و معلوم گرديد: خواهيم دانست كه إنّيّت واجب قهراً مباين با إنّيّت مخلوق محدود خواهد بود.
و گذشته از اين: خود أدوات و اسباب براى رفع احتياج و در صورت فقر و ضعف و عدم استقلال ذاتى استعمال مىشوند، و چون غناى مطلق نامتناهى ذاتى بود: بودن آلات و أدوات لغو و بىفايده مىشود.
10 - و أسماوُهُ تَعبيرٌ، وأفعالُهُ تَفهيمٌ، وذاتُه حقيقة، وكُنهُه تَفريق بينَه وبينَ خَلقِه، وغُيورُه تَحديدٌ لما سِواه.
لغت
تعبير: بيان و روشن كردن آنچه پوشيده است.
حقيقة: چيز ثابتى كه واقعيّت داشته باشد.
كُنه: جوهر و ذات و أصل شئ است.
غُيور: مغاير بودن كه غير شئ باشد.
ترجمه
و أسماء پروردگار متعال فقط براىروشن كردن و بيان حقيقت الوهيّت و ذات مجرّد نامحدود است، چنان كه افعال او كه در خارج ظهور پيدا مىكند براى فهمانيدن سعه و نامتناهى بودن و قدرت تامّ ذات است، و ذات او حقيقت واقعيّت دار و ثابت و ازلى و ابدى و قائم به خود است، و كنه و جوهر او با مباينت از مخلوقات او معلوم مىگردد، و مغايرت او با موجودات ديگر با محدود بودن و تقيّد آنها معيّن مىشود.
پس از بيان حقايقى از خصوصيّات ذات و صفات و پروردگار متعال، و از خصوصيّاتى كه مربوط به خلق است: نتايجى از اين بيانات گرفته، و به نحو اجمال به آنها اشاره مىفرمايد:
1 - اسماء حُسنى كه در قرآن مجيد ذكر شده و تا نود و نه اسم شمرده اند: همه براى معرّفى ذات مجرّد نامتناهى است، و اين اسماء مفاهيم مستقلّ جذا از ذات واجب نداشته، و تنها در مقام تبيين و روشن كردن حقيقت مجرّد ذات آورده مىشوند، و حقيقت مطلب آن است كه گفته شد: و نظامُ توحيدِ الله نَفيُ الصِفَاتِ عنه - خ 2.
پس ذكر اين اسماء براى تبيين حقيقت ذات است، نه براى اشاره و دلالت به مفاهيم مستقلّ اين كلمات - خ 2.
2 - افعال و كارهاى او براى تفهيم است: افعالىكه از خلق ظاهر مىوشد: روى غرضهاي مخصوص، و رفع نيازمندى و تأمين برنامه زندگى، و بدست آوردن منافع مقصود است، ولى خداوند متعال احتياج و ضعف و فقرو غرض شخصى ندارد، و افعال او به اسباب و آلات و مقدّمات و وسائل صورت نگرفته، و در زمان ومكان و محدوديت قرار نمىگيرد.
پس افعال او مانند افعال ما نيست كه اين خصوصيات و مفاهيم و معانى متفاهم عرفى را از آنها استفاده كنيم. و حقيقت افعال او براى ما مجهول بوده و قابل فهم نيست، و اين اندازه مىفهميم كه: افعال خداوند متعال ظهورات و تجلّيّاتى است از صفات ذاتى، و به نحو خالص و پاك صورت گرفته، و هيچ گونه غرض و مقصد شخصى و يا آلات و اسبابى در آنها بكار نمىرود. و در نتيجه بايد گفت كه: افعال او براى تفهيم مقام عظمت لاهوت، يعنى ذات مجرّد غيرمحدود و غيرمتناهى است كه به اقتضاى ذات او حيات و قدرت و علم و اراده ذاتى دارد.
پس افعال او نشان دهنده قدرت و مشيت و علم و حيات نامحدود ذاتى و بذاته مىباشد - خ 29.
3 - آنچه حقيقت متأصّل و بذاته و ازلى و ابدى و پايدار مطلق كه كوچكترين فقر و ضعف و كمبودى در آنها نباشد: ذات مجرّد نامحدود مطلق است، و آنچه غير او باشد: همه فقيرو محاج و ضعيف و محدود بوده، و اصالت مطلق ذاتى ندارند.
4 - آنچه در رابطه كنه و جوهر او مىتوانيم درك كنيم، اين است كه: كنه و جوهر او جدا از جوهر و ذاتيّات موجودات ديگر است، و ب هر اندازه اى كه از ذاتيّات خلق آگاهى پيدا كنيم، و به هر مقدارى كه در شناسايى آنها تعمّق و تحقيق ممكن بجاى آوريم: خواهيم فهميد كه كنه وجوهر او جدا و مغاير با آنها است.
و اين مغايرت و مقابل بودن و جدا گشتن: او را از اين حدود و قيود و خصوصيّات خلقى تنزيه و تسبيح كرده، و تا اين اندازه باب معرفت را در مقابل ما باز مىكند.
آرى جوهر او از حدّ و قيد و جسمانيّت و تركّب و حدوث منزّه است.
5 - و اين مغايرت و مباينتِ او با خلق، ايجاب نمىكند كه او محدود و مقيّد باشد: زيرا خداوند متعال در مقابل خلق و در عرض مكان و زمان آنها نيست كه خارج كردن مقدارى از جسم محدود به زمان يا مكان موجب محدود شدن دايره محيط ديگرى باشد، بلكه در طول آنها است، آن هم در جهت معنوى.
توضيح آن كه: معلوم شد (خ 2) كه خداوند متعال از حدود مراتب خلق (حدود جسمانى مادىّ، حدود زمانى و مكانى، حدود ذاتى) تنزيه و تسبيح مىشود، و اين نزاهت و رفعت از لحاظ عقلى و روحانى است، نه از جهت جسمانى.
پس نفى حدود به تمام مراتبش از ساحت قدس پروردگار متعال: اثبات نامحدودى مطلق و نامتناهى بودن او را مىكند، اگر چه ضمناً در نتيجه اين دقت و بررسىمراتب وجود: به خصوصيّات حدود مراتب مخلوقات آگاه مىشويم.
برگرفت از سايت http://www.imamreza.net/per/list.php?id=0205