فشرده اى از زندگانى امام رضا عليه السلام 4
آشنايى با مفهوم و جايگاه امامت
امامت، استمرار نبوّت و همچون پيامبرى ، لطفى از جانب خداى متعال است. امامت جز با تصريح خداوندى تحقق نمى پذيرد و مردم در تعيين امام معصوم نقشى ندارند. امامت يكى از اصول بنيادى دين است و ايمان راستين جز با باور داشتن به بايستگى آن شكل نمى گيرد.
امام كسى است كه خداوند متعال او را ، پس از پيامبر به عنوان هدايتگر بشر برگزيده و بايد از هر گناه و ناراستى پاك و معصوم ، و به اذن خدا، از جهان غيب آگاه باشد. امام نمونه كامل انسان و داراى برترين درجه كمال و فضيلت است و از آن جا كه به يارى حق، همه گفتارها و رفتارهاى او نشان از راهى خدايى دارد، بر همه مردم پيروى از وى لازم و بايسته است. بنا بر اين امام بايد از سه ويژگى برخوردار باشد:
عصمت
آگاهى به غيب
انتصاب.
امام رضا عليه السلام در بيانى زيبا و رسا، به برترين شيوه و گوياترين زبان، مقام امامت را براى ما نمايانده است. پس شايسته تر آن است كه جايگاه امامت را از سخن آن بزرگوار بشناسيم:
امام سررشته دين، نظام مسلمين، رستگارى دنيا و عزّت مؤمنان است.
امام ريشه و بنياد اسلام بالنده و شاخه بلند آن است.
به بركت امام است كه نماز، روزه، حج و جهاد تكميل مى شود، خراج و صدقات فراوان مى گردد و حدود و احكام الهى به اجرا درمى آيد و مرزها از يورش مصون مى ماند.
امام به سان خورشيدى رخشانى است كه تابش آن جهان را فرا مى گيرد و در افقى است كه در دسترس نمى آيد.
امام ماه تابان، چراغ فروزان، نور درخشان و ستاره نمايانى است كه در شب تاريك راهنماى هدايت است و نجات بخش از نابودى .
امام از هر گناهى پاك و از هر عيبى به دور است.
امام به علم ويژگى يافته و به بردبارى نام آور شده است.
امام يگانه روزگار خويش است، هيچ كس همپاى او نيست و هيچ دانشمندى با او ياراى برابرى ندارد و براى او همانندى يافت مى نشود.
دو ويژگى عصمت و انتصاب نيز در پايان سخن امام رضا عليه السلام به اين گونه بيان شده است:
چون خداوند بنده اى را براى تدبير امور بندگانش برگزيند، او را سينه اى فراخ عنايت فرموده و سرچشمه هاى حكمت را در دلش به وديعت مى نهد، زبانش گويا مى شود و در پاسخ درنمى ماند، و جز درستى در او يافت نگردد. او انسانى موفق، راه يافته و تأييدشده از جانب خداوند و از هر گونه خطا و لغزشى در امان است. اين ويژگى از آن رو است كه حجّت بر خلق و گواه بر بندگان خدا باشد. آيا آنان توانايى چنين گزينشى را دارند تا برگزيده ايشان از اين صفات بهره ببرد؟
بايستگى امامت در پرتو خرد
الف: ضرورت
در اين باره بايد از دو زاويه به موضوع نگريست:
زاويه نخست، به خداوند متعال بستگى دارد و آن اين است كه امامت لطفى است كه پروردگار آن را بر خود فرض فرموده و ممكن نيست كه خداى رئوف و مهربان انسان را بيافريند و او را بدون راهنما و رهبر، به خود واگذارد و پيامبر و امامى را براى نشان دادن راه درست به مردم معرفى نكند.
عالمان مى گويند: همان گونه كه خدا را بايد به عدالت خواند و ستود، بايد او را به لطف نيز توصيف كرد ... آن گاه در بيان معنى لطف مى گويند: لطف الهى فراهم ساختن بستر هدايت و زمينه سازى براى نزديكى بندگان به عبادت و دورى از گناه است. از آن جا كه اگر اين زمينه گسترده نشود و اين پيش نياز فراهم نيايد، انسان مى تواند براى راه نيافتن خود دليل آورد، پس خدا براى آن كه اين حجّت را از مردم بگيرد، بايد به راهنمايى بشر بپردازد.
بدين ترتيب، امامت يكى از ضرورتهاى هدايت مردم و يارى آنان تا رسيدن به فرمانبرى از خداى متعال است. اين استدلال در بيان عالمان به قاعده لطف شهرت يافته و پيرامون آن سخنهاى بسيارى گفته شده است.
زاويه دوم، به مردم بستگى دارد، زيرا آنان جز با وجود رهبر نمى توانند به رستگارى رسند و ناگزير از وجود امامى هستند كه راه راست را به آنان نشان دهد و كژراهه ها و ناراستى ها را به آنان بشناساند و ايشان را از بيراهه ها بازدارد.
امام صادق عليه السلام فرمود: همواره در زمين حجّتى از جانب خدا هست كه حلال و حرام را بشناساند و مردم را به راه خدا بخواند.
ب: سنّت پيامبران
جست و جوى تاريخ پيامبران نشان مى دهد كه هيچ يك از آن راهنمايان، از دنيا نرفتند، مگر آن كه جانشينى را براى خويش معرّفى كردند تا پس از ايشان، پيام و رسالت آنان استمرار يابد. اين سنّت تا خاتم پيامبران صلوات الله عليه نيز ادامه يافته و آن حضرت براى راهنمايى مردم پس از خود، امام على بن ابى طالب عليه السلام را به نصّ صريح معرّفى فرموده و مردم را به فرمانبرى از وى رهنمون شده اند.
عقل نيز بر درستى و صحّت اين امر گواهى مى دهد و تأييد مى كند كه هر كس تلاشى و كوششى را به كار بست تا فكر و انديشه اى را در ميان مردم رواج دهد و آنان را به راهى هدايت نمايد، براى آينده نيز برنامه ريزى كند و كسى را براى ادامه راهى كه آغاز كرده است، به مردم معرفى نمايد تا پس از او، عهده دار راهنمايى مردم و تداوم انديشه هاى وى و تفسير درست آرا و افكار او باشد و آرمانهاى او را تا مرز تحقق كامل پياده دنبال كند.
ج: كرامات
همان گونه كه معجزات رسولان و پيامبران يكى از دلايل صحّت ادعاى ايشان است، مناقب و كرامات امامان نيز دليل روشنى بر درستى راهى است كه آنان مردم را بدان فرا مى خوانند. داستان زندگى امام شيعه عليهم السلام، سرشار از اين كرامات است، مناقبى كه حتّى پس از شهادت نيز ادامه يافته و اينك مزار و بارگاه ايشان، محلّ رخدادهاى خارق العاده اى است كه حكايتهاى فراوان آن در جاى خود آمده است.
بايستگى امامت در پرتو روايات
در باره امامان پس از پيامبر بزرگوار اسلام صلى الله عليه و آله، و به خصوص درباره امامت هشتمين پيشواى شيعيان، يعنى امام على بن موسى الرضا عليه آلاف التحية و الثنا روايات و احاديث بسيارى بازگو شده كه در اين جا طى سه بخش به آنها اشاره مى كنيم:
الف: احاديث قدسى
حديث قدسى آن است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آن را از قول خداوند متعال بازمى گويد و با وحى متفاوت است و غير از قرآن است.
در پاره اى از احاديث قدسى ، بر امامت امامان دوازده گانه شيعه به صورت كلّى تأكيد شده است، از آن جمله مى توان به اين حديث اشاره كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله از قول خداى متعال مى فرمايد:
...آنان ( جانشينان تو ) پس از تو گنجداران دانش من هستند... آنان را برگزيده ام، و بدانان خرسند شده ام... هركه آنان را دوست بدارد و به ولايت آنان گردن نهد و به برترى ايشان گواهى دهد، رهايى يابد. (اثبات الهداة 1/437)
در بخشى ديگر از اين روايات نام يكايك امامان، از جمله نام هشتمين ايشان يعنى امام رضا عليه السلام نيز آمده است. از آن جمله، متن مشهور به حديث معراج است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن مىفرمايد كه نام يكايك امامان را در عرش ديده است و در آن جا به ايشان نشان داده اند كه جانشينان وى اين دوازده تن هستند.
ب: احاديث نبوى صلى الله عليه و آله
روايات پيامبر صلى الله عليه و آله درباره امامان پس از حضرت بسيار است و در آنها كه برخى در كتب اهل سنّت هم آمده است، به مناقب و فضايل يكايك ايشان اشاره رفته و برخى از حالات و مشخصات آنان ياد شده است. از جمله به اين حديث توجه فرماييد:
ابن عبّاس گويد: فردى يهودى به نام نعثل نزد پيامبر اكرم آمد و از آن جناب خواست كه جانشين خود را معرّفى فرمايد و چنين گفت: هر پيامبرى جانشينى داشت، رسول ما موسى بن عمران، يوشع بن نون را به جانشينى برگزيد، جانشين شما كيست؟ حضرت فرمود: جانشين من على بن ابى طالب است، سپس دو سبط من، حسن و حسين، آن گاه نه امام كه از تبار حسين هستند. نعثل از پيامبر صلى الله عليه و آله خواست كه آنان را نام ببرد. حضرت فرمود: پس از حسين فرزندش على ، پس از على فرزندش محمّد، پس از او فرزندش جعفر، سپس فرزندش موسى ، آن گاه فرزندش على ( يعنى امام رضا )، سپس فرزندش محمّد، آن گاه فرزندش على ، پس از او فرزندش حسن و در پايان فرزندش حجّت خدا، محمد مهدى ... اينها دوازه تن هستند... خوشا آنان كه اين كسان را دوست بدارند و از آنان پيروى كنند و بدا بر آنان كه بر ايشان خشم آورند و به مخالفت با آنان بپردازند... خرسند باد آن كه به هدايت ايشان چنگ زند! (ينابيع المودّة 3/281)
يكى ار رواياتى كه به نقل از پيامبر گرامى اسلام در كتب شيعى آمده اين است:
جابر بن عبدالله انصارى گويد: هنگامى كه آيه شريفه
ج: احاديث ائمه عليهم السلام
در اين بخش رواياتى نقل مى شود كه از امامان شيعه و نياكان امام رضا عليه السلام بازگو شده است.
امام على عليه السلام در حديثى طولانى مى فرمايد: اين پيمانى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از من ستانده و فرموده كه اين امر را دوازده امام به پايان مى رسانند .... پس از موسى ، فرزندش على است كه او را ( رضا ) گويند. (اثبات الهداة1/598)
امام حسين عليه السلام فرموده است: پيشوا و جانشين پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام است، سپس حسن عليه السلام و آن گاه من و نه تن از فرزندان من: فرزندم على ، فرزندش محمد، فرزندش جعفر، پسرش موسى ، فرزندش على ...(الصراط المستقيم2/156)
امام سجّاد عليه السلام فرمود: اين نسخه اى از آن لوحى است كه خداوند متعال به پيامبر خود هديه داد و در آن نام خداوى تبارك و تعالى، و پيامبر خدا، و اميرالمؤمنين على .....و فرزندش على ّ معروف به رضا است....(اثبات الهداة1/651(
امام باقر عليه السلام فرمود: امامان پس از پيامبر صلى الله عليه و آله دوازده تن هستند: نخست على عليه السلام ... و آن گاه فرزندش على معروف به رضا) . كفاية الاثر248(
امام صادق عليه السلام فرمود: من به فرزندم موسى كه امام پس از من است، وصيّت كرده ام. پرسيدند: پس از او كيست؟ فرمود: فرزندش على كه به ( رضا ) معروف است، و در سرزمينى دور در خراسان دفن خواهد شد )اثبات الهداة1/603(
امّا بيش از همه رواياتى است كه از امام موسى كاظم عليه السلام پدر گرامى امام رضا عليه السلام بازگو شده و در همه آنها گواه راستينى بر امامت حضرت على بن موسى ديده مى شود.
1 ـ داود رقّى گويد: به امام كاظم عليه السلام عرض كردم: قربانت گردم، عمرم به پايان رسيده و ناتوانى بر من چيره شده است. پيشتر از پدرت خواستم كه امام پس از خود را معرفى كند، شما را نشان داد. اينك همين پرسش را از شما دارم! آن گاه حضرت اشاره به فرزندش ابوالحسن كرد و فرمود: پس از من، اين امام شماست.
2 ـ محمد بن اسحاق بن عمار گويد: به امام كاظم عرض كردم: آيا مرا به كسى راه نمى نمايى كه دين خويش را از او فرا گيرم؟ فرمود: اين فرزندم على است، دين خود را از او فرا گير.
3 ـ زياد بن مروان قندى كه خود از واقفيان بود، گويد: خدمت ابوابراهيم ( امام كاظم عليه السلام ) رسيدم، فرزندش ابوالحسن هم نزد او بود. فرمود: اى زياد! اين فرزند من، گفته هايش گفته من، نوشته هايش نوشته من و فرستاده اش به سوى شما، نماينده من است. هرچه گويد، حقّ همان است.
4 ـ مخزومى كه مادرش از فرزندان جعفر بن ابى طالب بود، گويد: حضرت موسى بن جعفر عليه السلام ما را به منزلش فرا خواند، ما پيرامون آن جناب گرد آمديم، جضرت فرمود: آيا مى دانيد چرا شما را در اين جا فرا خوانده ام؟ گفتيم: خير. فرمود: گواهى دهيد كه اين فرزندم، وصى ّ من است و پس از من جانشين و سرپرست امور مربوط به من خواهد بود ....
5 ـ داود بن ذربى گويد: خدمت امام كاظم عليه السلام رسيدم، اموالى را نيز با خود براى آن جناب برده بودم. حضرت مقدارى از آن اموال را پذيرفت. پرسيدم: چرا همه را قبول نكرديد؟ فرمود: امام شما در موقع خود آن را از شما خواهد خواست... هنگامى كه خبر شهادت حضرت به ما رسيد، فرزندش ابوالحسن الرضاعليه السلام مال را از من خواست و من همه را تسليم ايشان كردم.
6 ـ محمد بن فضل هاشمى گويد: خدمت حضرت موسى بن جعفر عليه السلام رسيدم. آن حضرت بشدّت از اوضاع نگران و ناراحت بود. عرض كردم: اگر حادثه اى پيش آيد بايد از كه پيروى كنيم؟ فرمود: از فرزندم على . او وصى ّ و جانشين من در ميان شماست.
7 ـ على بن يقطين گويد: خدمت امام كاظم عليه السلام بودم و فرزندش على هم نزد او بود. موسى بن جعفر فرمود: اى على بن يقطين! اين فرزند، سرور فرزندانم است و من كنيه خود را به او بخشيده ام.... در اين هنگام هشام بن سالم دست خود را بر پيشانى زد و گفت: به خدا سوگند كه از مرگ خويش خبر داد!
8 ـ سليمان بن حفص مروزى گويد: خدمت امام كاظم عليه السلام رسيدم و در انديشه ام اين بود كه درباره امام پس از وى پرسش كنم. امام نگاهى به من انداخت و خود آغاز سخن كرد و فرمود: اى سليمان! فرزندم على وصى من و پيشواى مردم پس از من است و او بهترين فرزندان من مى باشد. اگر زنده ماندى و او را درك كردى ، گواهى امامت او را در نزد شيعيان من نيز ابراز نما و هر كس از جانشين من پرسيد او را معرفى من.
9 ـ عبدالله مرحوم گويد: به قصد مدينه از بصره بيرون شدم، در بين راه، موسى بن جعفر عليه السلام را ملاقات كردم كه او را به سمت بصره مى بردند. حضرت دنبال من فرستاد و من خدمت رسيدم. نامه اى به من دادند كه آن را به مدينه برسانم. عرض كردم: نامه را به چه كسى تسليم كنم؟ فرمود: به فرزندم على . زيرا او وصى ّ و امام پس از من و بهترين فرزندان من است.
10 ـ حسين بن بشير گويد: امام كاظم عليه السلام فرزندش على را براى ما به عنوان امامت معرفى كرد، همان گونه كه حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله، در روز غدير خم على عليه السلام را معرفى فرمود. ايشان به اهل مدينه و يا مردمان حاضر در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب كرد و فرمود: اى مردم! اين وصى و پيشواى پس از من است.
11 ـ محمد بن سنان گويد: پيش از آن كه حضرت امام كاظم عليه السلام را به عراق تبعيد كنند، خدمت ايشان رسيدم. فرزندش على هم نزد وى بود.
فرمود: اى محمد! امسال حادثه اى رخ خواهد داد. از آن هراسان مباش و بى تابى مكن. ... سپس سر مبارك خود را پايين افكند و انگشتان خود را به زمين زد. آن گاه سر را بلند كرد
... و فرمود: خداوند گمراهان را به حال خود وامى نهد و آن چه را اراده كند به انجام مى رساند.
پرسيدم: مقصود از اين سخنان چيست؟
فرمود: هر كس به اين فرزندم ستم روا دارد و حقش را ناديده انگارد و امامتش را انكار كند، به سان كسى است كه حق على بن ابى طالب عليه السلام را پامال كرده و امامت وى را منكر شود.
... من از سخنان وى چنين دريافتم كه از مرگ خود خبر مى دهد و فرزندش على را به عنوان امام پس از خود معرفى مى كند.
عرض كردم: به خدا سوگند، اگر پروردگار به من عمر دهد و روزگار او را دريابم، حقوق او را ادا كرده، به امامت و خلافت وى گردن خواهم نهاد و هم اينك گواهى مى دهم و تصديق مى كنم كه او پس از شما حجّت خدا در روى زمين و امام مردم است و جامعه را به آيين اسلام فرا مى خواند.
فرمود: اى محمد! خداوند عمر تو را دراز خواهد كرد و روزگار امامت او را درخواهى يافت و مردم را به سوى او فرا خواهى خواند و حتّى به امام پس از او هم اعتراف و تصديق خواهى نمود.
پرسيدم: قربانت گردم! امام پس از او كيست؟
فرمود: فرزندش على .
گفتم: به فرمان شما تسليم هستم و به امامت فرزند او نيز گواهى مى دهم.
فرمود: آرى اى محمد! من نام تو را در كتاب اميرالمؤمنين عليه السلام ديدم و تو از شيعيان ما هستى و در ميان آنان به آذرخشى مى مانى كه در شب تاريك مى درخشد و نور مى افشاند... اى محمد! مفضّل مونس من است، هر گاه او را مى بينم، آرامشى مى يابم. تو نيز مونس دو امام پس از من خواهى بود و آنان با ديدن تو آرامش مى يابند. آتش جهنم بر بدنت حرام است و هرگز بدنت را لمس نخواهد كرد.
چهل حكمت رضوى
1 ـ مِن اَخلاقِ الاَنبياء التَّنّظُّف
|
نظافت موجب پاكى جسم است |
|
نظافت مايـه آرام جـان است |
|
امـام هشتمين فرمود بـا خلق |
|
نظـافت شيـوه پيغمبران است |
2 ـ صاحِبُ النّعمَةِ يَجِبُ ان يُوَسِّعَ عَلى عِيالِهِ
|
توانگر را بوَد واجب كه بخشد |
|
زن و فـرزند را از مال دنيـا |
|
دهـد وسـعت به امر زندگانى |
|
بـه شـكر نعـمت حى ّ تـوانا |
3 ـ مَن لَم يَشكُرِ المُنعِمَ مِن المَخلوقين لَم يَشكُر اللهَ عزّوجلّ
|
شـنيده ام كه علـى بن موسـى كاظم |
|
خديو طوس، بفـرمـود نكته اى زيبـا |
|
كسى كه نيكويى خلق را نداشت سپاس |
|
نكـرده است سپـاس خداى بـى همتـا |
4 ـ الايمانُ اداءُ الفرائضِ و اجتِنابُ المَحارِم
|
فرمود رضــ ا امام هشتم: |
|
انجام فرائــ ض است ايمان |
|
دورى ز محرّمات و زشتى |
|
پرهيز ز ناصواب و عصيان |
5 ـ لَم يَخُنكَ الاَمين، وَ لكِن ائتَمَنتَ الخائِنَ
|
كسى كه بيـم ندارد ز كردگار عليم |
|
وِرا به خدمت خلق خدا مكن تعيين |
|
امين نكرده خيانت، تو از ره غفلت |
|
امين شمـرده خيـانت شعار بدآيين |
6 ـ الصَّمتُ بابٌ مِن ابوابِ الحِكمة
|
زبـان تو گـر تحـت فرمان نباشد |
|
خموشـى گزيـن، تا نيفتى به ذلـّت |
|
على بن موسـى الرضا راست پندى : |
|
سكوت است بابـى ز ابواب حكمت |
7 ـ الاَخُ الاَكبرُ بِمنزِلةِ الاَب
|
برادر چو دانا و شد و آزموده |
|
وِرا با پـدر مـى شمارش برابر |
|
بگفتـا امـام بحق، نور مطلق |
|
به جاى پـدر هست، مهتر برادر |
8 ـ صديقُ كُلِّ امْرِئٍ عَقلُهُ و عَدُوُّه جَهلُهُ
|
بــ ه نزديـك نـادان بـوَد تـار گيتى |
|
ز دانـش بكـن گـيتـى تـار روشـن |
|
بفرمود فرزنـد موســ ى بـن جعفـر: |
|
تو را عقل يار است و جهل است دشمن |
9 ـ التَّوَدُّدُ الى النّاسِ نِصْفُ العَقلِ
|
هميشـه در پـى تيـمـار بينـوايان باش |
|
كمك به خلق، ز كردار خـالق احـد است |
|
امام راست در اين رهگذر، كلامى نغـز: |
|
كه در معاشرت خلق، نيمى از خرد است |
10 ـ التَوَكُلُ اَن لاتَخافَ اَحداً اِلاّ اللهَ
|
بزن بـر لطـف حق دست توكل |
|
كـه لطف ايـزدى باشد تو را بس |
|
توكـل آن بـوَد كـاندر دو عالم |
|
به غير حق نـترسى از دگر كس |
11 ـ اَفْضَلُ ما توصَلُ به الرَّحِمِ كفُّ الاَذى عَنْها
|
فرمـود رضـا ولـى ّ مـطـلق |
|
گنجينـه علم و فضل و احسـان |
|
بهتر صلـه رحـم به گيتى است |
|
خـوددارى از گـزنـد ايشـان |
12 ـ اَحسَنُ النّاسِ مَعاشاً مَن حَسُنَ معاشُ غيرِهِ فى معاشِه
|
بهتـرين رهـرو به راه زندگـى است |
|
آن كه همچـون شمع روشنگـر بـوَد |
|
مردمـان در پرتـوش راحـت زينـد |
|
زندگـى در خـدمتش بـهتـر بــ وَد |
13 ـ العَقلُ حِباءٌ مِنَ اللهِ و الادَبُ كُلْفَة
|
رضـا سبـط پاك رسـول امين |
|
كه نتـوان سـر از خدمتش تافتن |
|
بگفتا: خرد بخشش ايـزدى است |
|
ادب را به كوشش تـوان يافـتن |
14 ـ لَيسَ لِبَخيلٍ راحةٌ و لا لِحَسودٍ لَذّةٌ
|
بخل رنج است و حسادت محنت است |
|
از ولـى ّ آمـوز درس عبـرتـــى |
|
راحتـى در بخــ ل نتـوان يـافـتن |
|
در حسـد هـرگـز نيـابـى لذّتــ ى |
15 ـ مَا الْتَقَتْ فِئَتانِ قَطُّ اِلاّ نُصِرَ اَعظَمُهُما عَفواً
|
عفــ و آييـن بزرگـــان باشـــد |
|
بـخشش آييـنـه دورانـديـش اسـت |
|
دو گـروهـى كه به جنگنـد و ستيـز |
|
نصرت آن راست كه عفوش بيش است |
16 ـ عَونُك لِلضَّعيفِ اَفضَلُ مِنَ الصَدَقَة
|
سخنـى دارم از امـام همام |
|
كـه مفيد است بهر هر طبقه |
|
دستگيرى ز ناتوان و ضعيف |
|
به يقين، بهتر است از صدقه |
17 ـ المُؤمِن اِذا اَحسَنَ استَبشَرَ وَ اِذا اَساءَ استَغفَرَ
|
گر ز بخت بد به كس بد كرده اى |
|
هان، مشـو نوميـد از درگاه ربّ |
|
مـؤمن ار نيكى كنـد شادان شود |
|
ور كند بد، مى كنـد بخشش طلـب |
18 ـ المُسلِمُ الّذى سَلِمَ المُسلِمون مِن لِسانه وَ يَده
|
شـنو پند فرزند موسـى بن جعفر |
|
امـام بحـق، مـاه بـرج امـامت |
|
كسـى هسـت مُسلم كه باشند مردم |
|
ز دست و زبانش به امن و سلامت |
19 ـ لَيسَ مِنّا مَن لَم يأمَن جارُهُ بَوائِقَه
|
به همـسايه نيكى كن اى نيكمرد |
|
كه همـسايه را بر تو حقها بوَد |
|
از آن كس كه همسايه ايمن نبُود |
|
بـفرمود مـولا: نـه از ما بوَد |
20 ـ التواضُعُ ان تُعطى النّاس مِن نَفسِك ما تُحبّ ان يُعطوك مِثلَه
|
چنان سـر كن اى دوست با نيك و بد |
|
كه باشـد ز تـو نيك و بد در امـان |
|
تـواضع چـنان كن به خـلق خـداى |
|
كه خواهـى كنـد خلق با تو چنـان |
21 ـ مِن علاماتِ الفقيهِ الحُكم و العِلم و الصَّمت
|
بصيـر بـاش به احكـام دين حق كه خداى |
|
از آن فقيه كه دانا به حـكم اوست رضاست |
|
نشـانـه هـاى فقـاهـت به نزد پـير خرد |
|
قضـاوت بحـق و دانـش و سكوت بجاست |
22 ـ الصَّفح الجميلُ العفوُ مِن غيرِ عِتاب
|
عفو چون كرده اى خطاب مكن |
|
كار بـى جا و نـاصـواب مكن |
|
وه چه نيكوسـت، عفـو بى منّت |
|
عفو كـردى اگـر، عتـاب مكن |
23 ـ لايَأبَى الكرامَةَ الاّ الحِمارَ
|
بشـنـو كـلـام نـغـز فـرزنـد پيمبر |
|
گفتـار او روشـنـگـر شبهاى تار است |
|
جز مردم احـمـق نتـابـد رخ ز احسان |
|
هر كس كند احسان مردم ردّ، حمار است |
24 ـ السّخى ّ يأكُل مِن طَعامِ الناس لِيأكُلوا مِن طَعامِه
|
سخـى مى خورد نان ز خوان كسان |
|
كه مردم به رغبت ز خوانش خورند |
|
بخيــ ل از سـر بخـل نان كسـى |
|
نيـارد خـورد تا كه نانش خورنـد |
25 ـ السّخى ُّ قريبٌ مِن اللهِ، قريبٌ مِن الجنّة، قريبٌ مِن الناسِ
|
سخـاوتمنـد هرگز نيست تنهـا |
|
كه تنـهايى نصيب ديگران است |
|
سخـى باشد قريـب رحمت حق |
|
به نزديك بهشت و مردمان است |
26 ـ صديقُ الجاهِلِ فى التَّعَب
|
به نـادان مكـن دوستى ، چون تـو را |
|
گـدازد ز كـزدار خـود روز و شب |
|
بگفتـا علــ ى بن موسـى الـرضـا |
|
رفاقـت به نـادان غـم اسـت و تعب |
27 ـ اَفضَلُ العَقلِ معرفَةُ الاِنسانِ بِربّه
|
ز خـاطر مـبر شـكـر يزدان پـاك |
|
كه شـكـر نعـَم نعمـت افزون كنـد |
|
بهين دانش اى دوست، آن دانشى است |
|
كه ات رهـبرى سوى بـى چـون كند |
28 ـ مَن رَضى َ باليَسيرِ مِنَ الحَلال خفّت مَؤونتهُ
|
رضـا بـاش بر داده كردگـار |
|
كـه خشنـودى از حق بوَد بندگى |
|
اگر شـاد گـردى به اندك حلال |
|
سبـك بـگـذرى از پل زندگـى |
29 ـ مَن رَضى بالقَليل مِن الرِزقِ قُبِلَ منه اليسيرُ مِنَ العمَل
|
كلامـى شنـو از شهنشاه طـوس |
|
ولـى ّ خـداونـد و سبـط رسـول |
|
چون بر رزق اندك رضايى ، خداى |
|
كنـد طـاعـت انـدكـت را قبول |
30 ـ الصَّمتُ يَكسبُ المحبّةَ و هو دليلٌ على كُلِّ خيرٍ
|
ز حسن خموشى و اوصاف آن |
|
چنين گفت شاه خراسان، رضا |
|
خموشـى به بار آورَد دوستـى |
|
شـود رهگشـاى همه خوبهـا |
31 ـ مَن حاسَبَ نَفسَه رَبِحَ و مَن غَفَلَ عَنها خَسِرَ
|
تواى كه ديده فرو بسته اى ز كرده خويش |
|
هميشـه زشتـى احـوال ديگران بينـى |
|
حساب نفس بدانديش كن كه سـود برى |
|
شوى چو غافل از اعمال خود زيان بينى |
32ـ مَنِ اعتَبَرَ اَبصَرَ وَ مَن اَبصَرَ فَهِمَ و مَن فَهِمَ علِِمَ
|
امام راسـت كلامـى كه مرد بـاتدبير |
|
هزار نكتـه از آن يك كلام مى خـواند |
|
كسى كه عبرت گيرد بسـى شـود بينا |
|
كسـى كه بينــ ا گردد بفهمـد و داند |
33 ـ افضَلُ المالِ ما وُقى َ به العِرضُ
|
توانـگر را بگـو امروز كـن ايثار سيم و زر |
|
كه فردا سيـم و زر در اختيـار ديگـران باشد |
|
بهين مـال آن بوَد كان موجب حفظ شرف گردد |
|
اگر در راه ديگر صرف شد، حاصل زيان باشد |
34 ـ المُؤمِنُ اِذا غَضِبَ لَم يُخرِجهُ غَضَبُهُ مِن حَقّ
|
سخنـى بشنـو از امـام غريـب |
|
تا شـود علم و دانشـت افـزون |
|
مـرد مـؤمن اگر به خشـم شود |
|
نـرود از طريـق حـق بيـرون |
35 ـ المُؤمِنُ اِذا قَدرَ لَم يَأخُذُ اَكثَرَ مِن حَقّه
|
نكـته اى بشنـو ز فرزند رسـول |
|
آن كه مـردم را امـام و پيشواست |
|
گـر كه قـدرت دست مؤمن اوفتاد |
|
بيشتر از حـقّ خود هرگز نخواست |
36ـ النّظَرُ الى ذرّيّةِ محمّدٍ عبادَةٌ
|
بكـن عادت به كردار بزرگـان |
|
كه نتوان كرد آسان ترك عـادت |
|
نظر كـردن به فرزنـد پيمبـر |
|
بوَد در پيش مرد حق، عبادت |
37 ـ اِنّما الحِميَةُ مِن الشَّى ءِ الاِقلالُ مِنهُ
|
شنـو از علـى بن موسى الرضـا |
|
كلامى كه افزاديت عقـل و هـوش |
|
چو پرهيز خواهـى كنى از خوراك |
|
به كـم خوردن خوردنيهـا بكـوش |
38 ـ لايَعدمُ العُقوبَةَ مَن اَدرَعَ بالبَغى ِ
|
گو به آن كس كه ظلـم كرد فزون |
|
كـه عقـوبـت نـبـوده نشمـارد |
|
گـر بخـواهـد زيَـد به آرامـش |
|
كيـفـر روزگـار نــ گــ ذارد |
39 ـ لاتَطلُبوا الهُدى فى غَيرِ القُرآنِ فَتَضِلّوا
|
بـگـفـتـا رضـا، ماه برج ولايت |
|
هدايـت مجـوييـد از غيـر قـرآن |
|
بـجـز راه قـرآن مـپـوييد راهى |
|
كـه گـمراهى آخر بوَد حاصـل آن |
40ـ مِن عَلامةِ ايمانِ المُؤمِنِ، كِتمانُ السِّر و الصَّبرُ فى البأساء و الضرّاء و مُداراة النّاس
|
از عـلامـات مرد حق باشد |
|
رازدارى و صـبر بر سختى |
|
با مـدارا بـه مردمان پويـد |
|
راه آزادگـى و خـوشبـختى |
نظم اشعار از على باقرزاده (بقا)